اوحدی مراغهای (غزلیات)/باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم
ظاهر
| باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیم | عشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم | |||||
| شعله که در سینه بود سوز به دل باز داد | مهر که با زهره بود بر قمر انداختیم | |||||
| عقل ریا پیشه را خوار بهشتیم زود | نفس بداندیش را در سقر انداخیتم | |||||
| گرک هوس را به عنف دست ببستیم و دم | مرغ هوا را به زجر بال و پر انداختیم | |||||
| معنی بیاصل را نقش بشستیم پاک | صورت ناجنس را از نظر انداختیم | |||||
| در دل ما هر چه بود، جز هوس و یاد حق | این بستردیم پاک، آن به در انداختیم | |||||
| زود به خسرو بر این قصهی شیرین، که ما: | زحمت فرهاد را از کمر انداختیم | |||||
| از گل بستان وصل یک دو سه دامن بیار | کان علف تلخ را پیش خر انداختیم | |||||
| زقهی یک مرغ بود، طعمهی یک مور گشت | هر چه به ایام بر یک دگر انداختیم | |||||
| ای که به تشویش ما دست برآوردهای | تیغ چرا میکشی؟ چون سپر انداختیم | |||||
| یاد سپاهان میار، هیچ، که ما سرمهوار | خاک درش، اوحدی، در بصر انداختیم | |||||