اوحدی مراغهای (غزلیات)/باز به تنها چنین عزم کجا کردهای؟
ظاهر
| باز به تنها چنین عزم کجا کردهای؟ | وعدهی وصل که بود اینکه وفا کردهای؟ | |||||
| سخت به جوش اندری، تا چه هوس میپزی؟ | بس به هوس میروی، تا چه هوا کردهای؟ | |||||
| رفتی و ما همچنین بر سر یاری و مهر | گر چه تو یاری دگر بر سر ما کردهای | |||||
| میل به ما میکنی، تا بخوری خون ما | خوردن خون سهل اگر میل بما کردهای | |||||
| صید که از دام تو گشت رها، دیگرش | زود بگیردی ولی خود چه رها کردهای؟ | |||||
| چشم تو تیری فگند، گفت: خطا شد دریغ! | تیر تو در دل نشست، گو که: خطا کردهای | |||||
| کی سخنی گفتهای با دلم از زیر لب؟ | یا به مثل پرسشی از سر پا کردهای؟ | |||||
| کرده زبان بارها با من مسکین گرو | پس دگری را ز لب کامروا کردهای | |||||
| چون همه را دادهای خلعت وصل، ای پسر | پیرهن اوحدی از چه قبا کردهای؟ | |||||