اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای که تیر بیوفایی در کمان پیوستهای
ظاهر
| ای که تیر بیوفایی در کمان پیوستهای | بار دیگر چیست کندر دیگران پیوستهای؟ | |||||
| گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی روان | در تو پیوندم، که صد رگ با روان پیوستهای | |||||
| ای بهایی گوهر، اندر سلک پیمان و وفا | با چنان خرمهرها بس رایگان پیوستهای! | |||||
| میخوری خون دل من، تا ز دل دوری کنم | از دلم چون دور گردی؟ چون به جان پیوستهای | |||||
| وقت خاموشی چو فکر اندر دلم پیچیدهای | روز گویایی چو ذکرم در زبان پیوستهای | |||||
| گر چه هر دم بشکنی عهدی و برداری دلی | همچنین میکن، که با ما هم چنان پیوستهای | |||||
| گوش دار، ای بت که از زلف گریبانگیر خود | فتنها در دامن آخر زمان پیوستهای | |||||
| گر بجوشد خونم اندر پوست چندان طرفه نیست | که آتش مهرم به مغز استخوان پیوستهای | |||||
| دشمن من خاک بر سر کرد، تا در کوی خویش | اوحدی را سر به خاک آستان پیوستهای | |||||