اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای هر سر مویت را رویی به پریشانی
ظاهر
| ای هر سر مویت را رویی به پریشانی | صد روی خراشیده موی تو به پیشانی | |||||
| در سینه نهان کردم سودای تو مه، لیکن | بس درد که برخیزد زین آتش پنهانی | |||||
| آن دیگ نبایستی پختن به نیستانها | اکنون که برفت آتش، با دست پشیمانی | |||||
| انکار مکن ما را گر بیسر و پا بینی | کین کار هم از اول سر داشت به ویرانی | |||||
| ای یار پری پیکر، دیوانه شدیم از تو | باز آی، که صد نوبت کردیم پری خوانی | |||||
| یک روز نمیآیی، تا در غم خود بینی | صد خانهی چون دوزخ، صد دیدهی چون خانی | |||||
| جوری که تو، ای کافر، کردی و پسندیدی | گر بر تو کنم گویی: ای وای مسلمانی! | |||||
| زینسان که سراسیمه گشت اوحدی از مهرت | او باز کجا دارد دست از تو به آسانی؟ | |||||
| در وصف تو دیوانی از شعر چو پر کرد او | پر بر تو کند دعوی از شرعی و دیوانی | |||||