اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم
ظاهر
| ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم | بر من ترحمی کن،بنگر: که بیتو چونم؟ | |||||
| غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینی | عاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم | |||||
| تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارم | درمان درد عاشق صبرست و من زبونم | |||||
| هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسی | بگذار تا ندانند احوال اندرونم | |||||
| گر خون خود بریزم صدبار در غم تو | دانم که: بار دیگر رخصت دهی به خونم | |||||
| دل خواستی تو از من، تشریف ده زمانی | گر جان دریغ بینی، از عاشقان دونم | |||||
| از بس فسون که کردم افسانه شد دل من | خود در تو نیست گیرا افسانه و فسونم | |||||
| میم دهان خود را از من نهان چه کردی؟ | باری، نگاه میکن در قامت چو نونم | |||||
| گر اوحدی سکونی دارد، صبور باشد | من چون کنم صبوری آخر؟ که بیسکونم | |||||