اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای نافهی چینی ز سر زلف تو بویی
ظاهر
| ای نافهی چینی ز سر زلف تو بویی | ماه از هوست هر سرمه چون سر مویی | |||||
| شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانید | نی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی | |||||
| از بادهی وصل تو روا نیست که دارد | هر کس قدحی در کف و ما کشتهی بویی | |||||
| من شیشهی خود بر سر کوی تو شکستم | کز سنگ تو بیرون نتوان برد سبویی | |||||
| مجموع تو در خانه و مرد و زن شهری | هر یک ز فراق تو پراگنده به سویی | |||||
| یک روز برون آی، که هستند بسی خلق | در حسرت دیدار تو بر هر سر کویی | |||||
| چون اوحدی از هر دو جهان روی بتابیم | آن روز که روی تو ببینم و چه رویی؟ | |||||