اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای مرغزار جانها لعل تو آب داده
ظاهر
| ای مرغزار جانها لعل تو آب داده | وی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده | |||||
| رویت به یک لطیفه مه را سپر شکسته | چشمت به نیم غمزه دل را جواب داده | |||||
| دل را لب تو از می تاراج روح کرده | جان را رخ تو از خوی بوی گلاب داده | |||||
| پیش رخ و جبینت باج و خراج هر دم | هم مشتری کشیده، هم آفتاب داده | |||||
| بیدار با تو خواهم یکشب که باده نوشم | وان مردم دگر را سر سوی خواب داده | |||||
| چشم من از خیالت هر سوزنی که بسته | توفان گریه آن را یکسر بب داده | |||||
| فردا مگر عقوبت کم باشد اوحدی را | امروز عشقت او را چندین عذاب داده | |||||