اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای مدعی، دلت گر ازین باده مست نیست
ظاهر
| ای مدعی، دلت گر ازین باده مست نیست | در عیب ما مرو، که ترا حق به دست نیست | |||||
| بگشای دست و جان و دلت را بیه اد دوست | ایثار کن روان، که درین راه پست نیست | |||||
| با محتسب بگوی که: از قاضیان شهر | رو، عذر ما بخواه، که او نیز مست نیست | |||||
| تا صوفیان به بادهی صافی رسیدهاند | در خانقاه جز دو سه دردی پرست نیست | |||||
| من عاشقم، مرا به ملامت خجل مکن | کز عشق، تا اجل نرسد، بازرست نیست | |||||
| در مهر او چو ذره هوا گیر شو بلند | کین ره به پای سایه نشینان پست نیست | |||||
| هر کس که نیست گشت به هستی رسید زود | وآنکس که او گمان برد آنجا که هست نیست | |||||
| یک ذره نیست در دل مجروح اوحدی | کز ضرب تیر عشق برو صد شکست نیست | |||||