اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمی
ظاهر
| ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمی | گل وام کرده از رخ خوب تو خرمی | |||||
| زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنند | مشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی | |||||
| زان خط سبز و چهرهی رنگین و قد راست | یک باغ سوسن و گل و شمشاد با همی | |||||
| بر صورت تو ماه و پری فتنه میشوند | صبر از تو چون کند دل بیچاره آدمی؟ | |||||
| ما همچو موم از آتش این غم گداختیم | سنگین دلا، ترا چه تفاوت؟ که بیغمی | |||||
| پهلو تهی مکن چو میان از کنار ما | ای کرده چون کمر تن ما را خم از خمی | |||||
| با ما گرت موافقتی نیست راست شو | باشد که در مخالف ما اوفتد کمی | |||||
| چندین چو زلف بر سر آشفتگی مباش | از چشم دلنواز بیاموز مردمی | |||||
| گیرم که اوحدی سگ تست، ای انیس دل | از پیش اوچو آهوی وحشی چه میرمی؟ | |||||