اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟
ظاهر
| ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟ | پیدا چو نمیگردی، پنهان ز که پرسیمت؟ | |||||
| از جمله بپرسیدم احوال نهان تو | ای جمله ترا از همپرستان، ز که پرسیمت؟ | |||||
| در جسم نمیگنجی وز جان نروی بیرون | جسمی تو بدین خوبی؟ یا جان؟ زکه پرسیمت؟ | |||||
| ای رنج تن ما را راحت، زکه جوییمت؟ | وی درد دل ما را درمان، ز که پرسیمت؟ | |||||
| گفتی: نتوان پرسید احوال من از هر کس | فیالقصه اگر روزی بتوان، ز که پرسیمت | |||||
| گفتی که: به آسانی پرسم سخنت، نی، نی | دشوار حدیثست این، آسان ز که پرسیمت؟ | |||||
| گویی که: سراندازد پرسیدن سر من | ما را چو بترسانی، ترسان ز که پرسیمت؟ | |||||
| بر اوحدی از دانش بردیم گمان، اکنون | او نیز برون آمد نادان، ز که پرسیمت؟ | |||||