اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را
ظاهر
| ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را | فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را | |||||
| باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه | چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را | |||||
| روزی همی باید مرا، مانند ماهی، تا درآن | پیش تو تقریری دهم شرح شب چون سال را | |||||
| شاگرد عشقم، گر سخن گویم درین معنی سزد | چون عشق استادی کند، در گفتن آرد لال را | |||||
| در بازجست سر ما چندین مکوش، ای مدعی | گر حالتی داری چون من، تا با تو گویم حال را | |||||
| گر صرف مالی میکنی در پای او منت منه | جایی که باشد جان فدا، قدری ندارد مال را | |||||
| دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بیوفا | دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را | |||||
| نشگفت اگر بال دلم، بشکست ازین سودا، که من | مرغی نمیدانم که او این جا نریزد بال را | |||||
| با او چو گفتم درد دل، گفت: اوحدی، این شیوه تو | بسیار میدانی، ولی حدیست قیل و قال را | |||||