اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه
ظاهر
| ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه | تاریک بیتو چشم همین و همان همه | |||||
| از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان | و افتاده از یقین خود اندر گمان همه | |||||
| از مشتری به نقد، چو دلال، حسن تو | زر برده و متاع تو اندر دکان همه | |||||
| در عالم از رخ تو نشانی شده پدید | و افتاده عالمی ز پی آن نشان همه | |||||
| چشم تو عرضه کرده ز هر سو هزار ترک | با ما نهاده تیر جفا در کمان همه | |||||
| دیدم که با تو ناله و فریاد سود نیست | دادم به باد عشق تو سود و زیان همه | |||||
| چون غنچه در هوای تو یک بارگی دلیم | چون بید نیستیم ز عشقت زبان همه | |||||
| کرد آشکار صورت خوبت هزار حسن | و آن حسنها ز دیدهی صورت نهان همه | |||||
| چشم ترا به کشتن ما تیغ بر کمر | ما را به جستن تو کمر بر میان همه | |||||
| گر کارکرد قهر تو، دادیم سر ز دست | ور یار گشت لطف تو، بریدم جان همه | |||||
| از بس که پر شدم ز صفات کمال تو | نزدیک شد که پر شود از من جهان همه | |||||
| در عرض دیدن تو دل تنگ اوحدی | خطی به خون نبشته و ما در ضمان همه | |||||