اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای بر فلک از رخ علم نور کشیده
ظاهر
| ای بر فلک از رخ علم نور کشیده | زلف تو قلم در شب دیجور کشیده | |||||
| حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشت | صد سرمه در آن نرگس،مخمور کشیده | |||||
| خط تو بر آن روی چو خورشید هلالیست | از غالیه بر صفحهی کافور کشیده | |||||
| گفتار تو زنبور زبان از شکرینی | خط در ورق زادهی زنبور کشیده | |||||
| ما از ره دور آمده نزدیک تو وانگاه | خود را تو زما بیسببی دور کشیده | |||||
| اندیشهی وصل تو بسر نشتر سودا | خون از جگر عاشق محرور کشیده | |||||
| از بس که بکشتی به جفا خسته دلان را | گرد تو ز ماتمزدگان سور کشیده | |||||
| بارت ز دل و دیده و نازت به سر و چشم | هم سرو سهی برده و هم حور کشیده | |||||
| از عشق تو چون اوحدی امروز جهانی | داغ ستمت بر دل رنجور کشیده | |||||