اوحدی مراغهای (غزلیات)/ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردی
ظاهر
| ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردی | دورم به فراق تو ز هر خوابی و خوردی | |||||
| این سرخی من و زردی رخ تست | ورنه من مسکین کیم از سرخی و زردی؟ | |||||
| بدخواه که بر دوری ما رشک چنین برد | گر با تو بدیدی که نشستیم چه کردی؟ | |||||
| گو: جمله جهان تیغ برآرید، که با کس | ما را سر پرخاش نماندست و نبردی | |||||
| روی از سخن سرد حسودان نتوان تافت | خالی نبود عاشقی از گرمی و سردی | |||||
| ما را جهان جز سخن دوست مگویید | زنهار! که این باغ بدادیم بوردی | |||||
| کاری به از اندیشهی آن یار ندیدیم | بشنو که: چنین کار برآید ز نوردی | |||||
| در هیچ قدح بهتر ازین می نتوان یافت | دریاب که: هر قطره ازین باده و مردی | |||||
| ای اوحدی، اندیشه مکن ز آتش دوزخ | گر میرسی از خاک در دوست به گردی | |||||