اوحدی مراغهای (غزلیات)/او را که در سماع سخن نیست حالتی
ظاهر
| او را که در سماع سخن نیست حالتی | فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی | |||||
| چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق | روشن چو آفتاب بیابد ولایتی | |||||
| هر کس که او نه از سر دردی زند نفس | لازم شود بهر نفس او را خجالتی | |||||
| آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او | دیوانگیست این همه بیوجه حالتی | |||||
| بر مدعی ببند در خانقاه عشق | تا در میان جمع نیارد ثقالتی | |||||
| آنرا که پای رفتن و دست وصول نیست | بهتر ز سوز سینه نباشد رسالتی | |||||
| مشغول ذکر دوست به معنی عجب مدار | کورا ز شور و مشغله بینی ملامتی | |||||
| چون راه سر مرد به معنی گشاده گشت | از پر یشهای بکند ساز و آلتی | |||||
| اندر جهان حوالت هر کس به جانبیست | ما را به جانب تو زهی خوش حوالتی! | |||||
| جانا، دلم به آتش دوری بسوختی | آه! ار به وصل خود نکنی استمالتی | |||||
| چون اوحدی به جان سخن کی رسد کسی؟ | تا از کتاب دل بنخواند مقالتی | |||||