اوحدی مراغهای (غزلیات)/از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
ظاهر
| از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی | تا از خجالت تو نروید دگر گلی | |||||
| عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه | گر در رخ تو نیک بکردی تاملی | |||||
| تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را | هر دم بخیزد از سر کوی تو غلغلی | |||||
| روی ترا تکلف زلفی بکار نیست | این بس که وقتها بترازیش کاکلی | |||||
| در سیلخیز گریه نمیماند چشم من | گر داشتی چو چشم تو زان ابروان پلی | |||||
| آنرا که آرزوی گلستان وصل تست | از خار خار هجر بیاید تحملی | |||||
| بر سر مکش که خوبترین دستگاه تو | حسنست و کار تو نبود بیتزلزلی | |||||
| دردا! که نقد و جنس من اندر سر تو رفت | نادیده از لب تو به نوعی تفضلی | |||||
| ای گل، برای وصف تو در باغ روزگار | بهتر ز اوحدی نبود هیچ بلبلی | |||||