اوحدی مراغهای (غزلیات)/از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم
ظاهر
| از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندم | نخواهم شیشهی نوش و نباید شربت قندم | |||||
| مگر یزدان به روی من در وصل تو بگشاید | و گرنه من در گیتی به روی خود فرو بندم | |||||
| نشان مهر ورزیدن همان باشد که: هر ساعت | مرا چون شمع میسوزی و من چون گل همی خندم | |||||
| حدیث محنت فرهاد و کوه بیستون کندن | به کار من چه میماند؟ که در عشق تو جان کندم | |||||
| به دست دیگران مالست و اسبابست و سیم و زر | من مسکین سری دارم که در پای تو افگندم | |||||
| پسند من نخواهد بود در عقبی بغیر از تو | ازین دنیا و مافیها بجز روی تو نپسندم | |||||
| سگم گفتی و دلشادم بدین تشریفها، لیکن | به شرط آنکه از کویت بگویی تا: نرانندم | |||||
| ز روی همچو ماه خود مده کام دلم هرگز | اگر با دیگری بینی ز روی مهر پیوندم | |||||
| نه چشم و سر بپیچیدی، ز من حالم بپرسیدی | اگر گوش تو بشنیدی که: چونت آرزومندم؟ | |||||
| نبینی بعد ازین روزی، مرا بیعشق دلسوزی | گذشت آن کز پری رویان فراغت بود یک چندم | |||||
| بیاور نای و چنگ و دف، میصافم بنه بر کف | نشاید شد برون زین صف، که صوفی میدهد پندم | |||||
| به همراه سفر گویند تا: موقوف ننشیند | که ایشان بار میبندد و من در بار و دربندم | |||||
| مرا گر اوحدی زین پس ملامت کم کند شاید | که من تا عاشقم گوش از نصیحتها بیا گندم | |||||