اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن چشم مست بین، که دلم گشت زار ازو
ظاهر
| آن چشم مست بین، که دلم گشت زار ازو | ای دوستان، بسوخت مرا، زینهار ازو! | |||||
| گرد از تنم به قد برآورد و همچنان | بر دل نمیشود متصور گذار ازو | |||||
| گر پیش او گذار کنی، ای نسیم صبح | پیغام من بگوی و سلامی بیار ازو | |||||
| او گر به اختیار دل ما رود دمی | گردد دل شکستهی ما به اختیار ازو | |||||
| روزی به لطف اگر سگ کویم لقب نهد | زانگه مرا همیشه بس این افتخار ازو | |||||
| هر کس که با درخت گلی دوستی کند | شرط آن بود که: باز نگردد ز خار ازو | |||||
| آن کو به تیغ روی بگرداند از حبیب | عاشق نشد هنوز، تو باور مدار ازو | |||||
| گر دوست بر دل تو زند زخم بیشمار | آن زخم را بزرگ فتوحی شمار ازو | |||||
| تا از کنارم آن گهر شبچراغ رفت | از خون دیده پر گهرم شد کنار ازو | |||||
| او را به خون دیده بپروردهایم، لیک | شاخی بلند بود، نچیدیم بار ازو | |||||
| داغم گذاشت در دل و بر ما گذشت و ما | دل شاد میکنیم بدین یادگار ازو | |||||
| گفتم که: اوحدی ز غمت مرد، رحمتی | گفتا: مرا چه غم که بمیرد هزار ازو؟ | |||||