اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟
ظاهر
| آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟ | با او مرا به بوسه جواب و سال بود | |||||
| با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتری | هر ساعتم ز روی وفا اتصال بود | |||||
| از روز وصل در شب هجر او فتادهام | آه! آن زمان کجا شد و باز این چه حال بود؟ | |||||
| بر من چه شب گذشت ز هجران یار دوش؟ | نهنه، شبش چگونه توان گفت؟سال بود | |||||
| گفتم که: بی رخش بتوان بود مدتی | خود بیرخش بدیدم و بودن محال بود | |||||
| آن بیوفا نگر که: جدا گشت و خود نگفت | روزی دلی ربودهی این زلف و خال بود | |||||
| ای اوحدی، بریدن ازان زلف همچو جیم | دیدی که بر بلای دل خسته دال بود؟ | |||||