اوحدی مراغهای (غزلیات)/آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین
ظاهر
| آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین | انگشت رنگ داده و انگشتوانه بین | |||||
| روی سیاه چرده و زلف سیاه کار | چشم سیاه تنگ خوش جاودانه بین | |||||
| در باغ عارضش ز برای شکار دل | زلف چو دام بنگر و خال چو دانه بین | |||||
| با آن غرور و غفلت و خردی و بیخودی | یک بوسه زو طلب کن و پنجه بهانه بین | |||||
| گرد میان لاغر آن خان نیکوان | پیچیده دایم آن کمر تنگ خانه بین | |||||
| از دست زلف هندوی او جور میبرم | بخت مرا نگه کن و حال زمانه بین | |||||
| مرد اوحدی ز داغ غمم او هزار بار | با آن دو دل حکایت مرد یگانه بین | |||||