آذری یا زبان باستان آذربایجان/گفتار ششم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گفتار پنجم آذری یا زبان باستان آذربایجان  از احمد کسروی
گفتار ششم: نمونه‌هایی که شاید از آذریست
گفتار هفتم


گفتار ششم

نمونه هایی که شاید از آذریست

از آنچه تا اینجا گفتیم پیداست که زمانیکه آذری در آذربایجان رواج میداشته شعر سرودن با آن نیمزبان شناخته بوده، که گذشته از شعرهای ساده عامیانه که ناگزیر هر زبان و نیمزبانی آن را دارد، شعرهای بهتر و نوشتنی بویژه دو بیتیها در آن سروده میشده و چون آن زبان از میان رفته اینها نیز ناپدید شده، مگر آنهاییکه در پاره جنگهای کهن مانده و میتوان با جستجو بدست آورد. ما چون چاپ نخست این دفتر را بیرون دادیم چشم داشتیم چیزهایی بدست آید و خرسندیم که آقای ناصر روایی هفتاد بیت کما بیش پیدا کرد و فرستاد که اینک آنها را در اینجا میآوریم.

چنانکه آقای روایی نوشته شعرهایی که بنام کشفی و معالی و آدم و خلیفه صادق است در جنگی در تالش دیده شده و بدانسان که در آنجاست بی هیچگونه دستبردی رونویس شده ولی شعرهای راجی را خود آقای روایی در خلخال از جنگی بدست آورده و آن نیز بی دستبرد رونویس شده. سخن در اینجاست که چون گویندگان هیچیک شناخته نمیباشند و بیگمان دانسته نیست که از مردم آذربایجان بوده اند، از اینرو درباره شعرها نیز نتوان گفت بیگمان در زبان آذریست و کسی تواند پنداشت که چنانکه جنگ در تالش پیدا شده گویندگان نیز از مردم تالش بوده اند و شعرها با زبان تالشی میباشد. لیکن آقای روایی که خود دانش بسزا در این زمینه ها میدارد و از زبان تالش بیکبار ناآگاه نیست اینها را در زبان تالش نمیشناسند و بیگمانست که بآذریست. ما نیز چون مینگریم نشانه های آذری را از کلمه های درده جر و آز و چه و جابجا شدن تاء براء و مانند این در آنها مییابیم. اگرچه در برخی چیزها جدایی میانه آنها با زبان دو بیتیهای شیخ صفی میبینیم و لیکن چون دانسته ایم آذری بچندین گونه بوده اینست آنرا جلوگیر پندار خود نمیشماریم و کوتاه سخن آنکه ما نیز اینها را آذری میپنداریم اگرچه بیگمان نمیباشیم و از اینروست که آنها را در گفتار جداگانه ای میآوریم و اگر کسانی بجستجوی بیشتری درباره آذری پرداختند باشد که در پیرامون اینها نیز باندیشه روشنتری رسند.

باید دانست که در اینها غلطهای فراوان دیده میشود و ما هیچ دستی بآنها نزده و همچنانکه هست بحال خود گزارده ایم و تنها چیزیکه از خویش بآنها افزوده ایم اینست که معنی برخی کلمه ها و پاره تکه ها را که میدانیم در زیر صفحه آورده ایم و اینها نیز بیشتر از آقای روایی میباشد.

هم باید دانست که برخی دو بیتیها که بنام معالی یا کشفی یا راجی آورده شده بنام بابا طاهر لر شناخته است و با اندک جدایی میانه شعرهای او دیده میشود و ما گمان بیشتر بر آن میبریم که بودنش از بابا درست باشد. با اینهمه چون نخواسته ایم چیزی از اندیشه خود بکار بندیم آنها را جدا نکرده و در اینجا آورده ایم.

چنانکه گفتیم گویندگان شناخته نمیباشند ولی یکی از ایشان که خلیفه صادق خلیفه استان صفویه باشد نامش میرساند که از مردم آذربایجان میبوده زیرا بیگمان این شعرها پیش از پیدایش پادشاهی صفویان سروده شده و چنانکه گفتیم آذری تا زمان شاه اسماعیل از شهرها برافتاده بوده و ما اینرا هم میدانیم که پیش از پادشاهی صفویان بستگان آن خاندان بیشتر از مردم خود آذربایجان میبودند.

از شگفتیهاست که نام آدم که آورده شده در جنگ او را همان آدم نیای نخستین آدمیان شمارده و چنین نوشته که زبان آدم و حوا همینگونه بوده است. آدم که دانسته نیست که بوده و کی بوده دو بیتی میسروده آنهم به نیمزبان آذری!

کنون بآوردن شعرها میپردازیم:

من کلام کشفی

 اشته چشمان چمن دل برده[۱] ما[۲] لو[۳] از خون دیلیم خورده ما
 مگر خون به هر آن شیریکه ته خورد[۴] که بان خون خوردنر[۵] خو کرده ما

***

 بدردر یان[۶] دهم بور او سرم ماروانی مش که د[۷] پا بر مرم ما
 چو شیرینر لوان[۸] اندیشه دیرهمیشه یان شیرین پرورم ما
 من غم کام کشتن آخر دیرواین[۹] کژ پشته وارو غم خورم ما
 همین کین غم چمن[۱۰] یان آویاجعجب زانم که چین غم یان برم[۱۱] ما
 چو چشمم سو بشایر دیمیرجیادیمی[۱۲] دو چشم آورم ما
 از بدیمی دیر چون آو[۱۳] کنم چشماجم بی چشم دیمی چون کرم[۱۴] ما

 یر از شمعی و یر پروانه گردام[۱۵] اده آیر[۱۶] وشابال و پرم ما
 شوان[۱۷] یزنرنی آو آیرم اوسحر که و ابری خاکسترم ما
 چرا کشفی چه چشمان آوه ریجی[۱۸] که آو آنه نشان آیرم ما
 دیس مشکین غزالان وس تک و پو[۱۹] کاده مشکم گته[۲۰] کافور هر سو
 ولین آلاله این با غم خزان کرد[۲۱]بشه آلاله آن رنگ ولان بو[۲۲]
 دلم چون وشگهه یا رب که وینم[۲۳]سیا وانوشه اسپی نیک وشکو[۲۴]
 ره مرگ آمین را روشن آبه[۲۵]هرم تاری که اسپی کرد دمو[۲۶]
 یره آهم پر آورا عجب نی[۲۷]که وهر[۲۸] آلوده پر دهه دو
 تنم خشک آیرم تیج آبه دای[۲۹]زآیر خوش وشه خشک آبیه چو[۳۰]
 دم از گرمی مزن کشفی دپیری[۳۱] خوره زردی بنی تاواج خورد سو

***

 دلم چایا سه وس[۳۲] تنگ آم دای[۳۳]چه صبرم شیشه[۳۴] از سنگ آم دای
 پریز ای دمست افسون اچین دلکاین[۳۵] دیوانه و دنگ آم دای
 تراوش گونه آن دل واچه پروردکاین میر آو خوش رنگ آم دای

 کوانین دلبراج شوخان و شنگان[۳۶]این شوخ و این شنگ آم دای[۳۷]
 از اج ننگان نه واج نامیان نه[۳۸] نی کاج منش[۳۹] ننگ آم دای
 د کشفی دل[۴۰] صفایی نی دریغاکه آن اینیه پر زنگ آم دای

***

 هلا خور منده چه مانک و جوییبیوفایی چه نابان کهنه خوئی
 من نزانست که شهرانی امن واتهر که ناکس پرست رنج رویی
 هر صباحی چه مرغان های و هویزبان بذکر حق سبحانه گوی
 مبش بی یاد حق کشفی تو صبحاناگر چه حق پرستی آرزوی

از معالی

 سینم داغ و دلم داغ و جگر داغده یا نم منده نی جای دیر داغ[۴۱]
 میکری[۴۲] تازه هر دم کهنه زخمممی نهی هر زمان داغم بسر داغ
 داغه داغه بکردیم اچ خدایابکر[۴۳] رحمی بسر داغم منه داغ
 ز ارجم وبندی بافغان نشته ماتمچنگش آلوده پر خون بال و پر داغ
 بوج اج سوج داغان ای معالینمیبی بی قضا و بی قدر داغ

***

 گرفتاریم بدرد و اج[۴۴] دوا دورمبتلایم بزخم و اشک ناسور
 سینه دارم ارج تیغ جفایشرخنه رخنه بیه[۴۵] چون شان زنبور

***

 انوی ناله غم اندوته[۴۶] زانی[۴۷]که قدر زر خالص بوته زانی
 بوران[۴۸] پروانیا با هم بسوزمحال سوته[۴۹] دلان دل سوته زانی

 وی ته[۵۰] اج درد و محنت و انه دامبتهرمان بغم کاشانه دارم
 ز جور تیغ اج میشار محنتپاره پاره دلی چون شانه دارم

***

 معالی دل چو دردان دانه چو نیشاوا[۵۱] چور و جفا همخانه چو نیش
 تهروان یار و اندوهان مصاحبمحنتان مان غمان کاشانه چو نیش

***

 من از قالو بلا اندیشه دارمگنه اج برگ داران[۵۲] بیشه دارم
 اهرا[۵۳] که نامه خوانان نامه خوانندمن از شرمندگی سر پیشه دارم
 اگر دیوانه هستیم اشتویم دوست[۵۴]اگر بی پا و دستیم اشتویم دوست
 یری گبرم بخوانی یر مسلمانبهر ملت که هستیم اشتویم دوست

***

 روشنایی مو نیایی تو چشمماسر خونینه ریجانی[۵۵] تو چشمم
 ار بزهمن نشام زهمن توتیاممونیا زهمنیان نی تو چشمم

آدم

 یر او گیری تو ای روسایم اج سریقین زانم که لاوم گیری اوسر
 پرتم اج بر برانی واکیان شوممیان اهنامه داران خاکم اوسر

***

 دلا دردین و داغین بکیان شوم[۵۶]دو چشم اسرین و خونین بکیان شوم
 همم اج در برانند بتو آیندیرتم اج در برانی بکیان شوم

***

 هنه[۵۷] دکوش آواز اج الستمهنه چه نعمه اقصی دیله مستم
 همیدون کهنه عهدم نوی کشفی[۵۸]نه پنداری مگر اهروجه بستم

***

 چه اج اویان خطاب آمد الستمسیالا و یلاد ذره بستم
 بپا وشتیم دست افشا نمی کردوستندم هر چه غیر اویان بدستم

***

 خسه[۵۹] بانان که غم چو یا نشینندپا بدامان جهان پویان نشینند
 خسه بانان که اج خلوتگه راززبان بسته سخن گویان نشینند

خلیفه صادق خلیفه آستان صفویه

 زار جا اشته شامانر[۶۰] سحرنیقهقهر[۶۱] زهر خندی ویشتر [۶۲] نی
 همی نالی ته دور از چنگال بازمگر چه دام صیادر[۶۳] خبر نی
 دلا غافل مبش خوشتن زمانیقیمتین گوهریش گنجش چه کانی
 مبش کرکس بهر مرداره منشینشاه بازیش چه اوج لامکانی

راجی

 من همایم سر کوهان وطن بیکشتگاهم اوی صحرا چمن بی
 استخوانی خورم سازم قناعت بوقت مردن پر و بالم کفن بی

***

 دنیا خوانی و مردم کاروانیروز الاله و روز خزانی
 سیاه چالی کند نامش نهد گوربمن واجن ایم ایشتی فان مانی

***

 خشکه دارم بکوهان سایه ام نیببرمان مانده طفلیم دایه ام نی
 ببازارم شری بازار وانمببازم شری هیچ پایه ام نی

***

 کوهانم سربلندی خور مصاحبازم درده جری بلبل مصاحب
 به پنج روز دیگر بایر بوینانه خانه مانده نه خانه صاحب

***

 دنیا داری بلای من نزانستمرگ من در صلای من نزانست
 شهر و مردم همه بایر بوینامایه ام پنج گز هلای من نزانست

پانویس[ویرایش]

  1. چشمان تو از من دل برده.
  2. در جنگ این کلمه در آخر لنگه های این دو بیت با آنکه در آخر لنگه های هفت بیت پشت سر میباشد بیک گونه نوشته شده و چنانست که میباید آنرا «ما» خواند. ولی از معنی برمیآید که این دو یک کلمه نبوده و آنچه در آخر لنگه های دو بیت میباشد «ته» (تو) بوده و آنچه در آخر لنگه های هفت بیت است «ما» (مو ، من) بوده و این شگفت نیست که در نوشتن «ته» و «ما» بهم ماند.
  3. لب
  4. مگر خون بود هر آن شیری که تو خوردی.
  5. خون خوردنت
  6. جان
  7. در
  8. لبان شیرینت
  9. چندین
  10. از من
  11. عجب دانم که از این غم جان برم.
  12. رویی
  13. آب
  14. کنم
  15. اگر من شمع واگر پروانه گردم.
  16. آذر
  17. شبان
  18. چرا کشفی از چشمان آب میریزی.
  19. در پس مشکین غزالان بس تک و پو
  20. گرفته
  21. باغ گلی و لاله ای مرا خزان کرد.
  22. لالگان رنگ و گلان بو
  23. دلم چون بشکفد یارب که میبینم.
  24. بنفشه را سیاه و «نیک و شکو» راسفید. معنی »نیک و شکو« دانسته نیست بیگمان نام گلی را میخواهد و شاید کلمه نادرست باشد.
  25. راه آمدن مرگ را روشن میگرداند (شاید «آبه» نادرست باشد).
  26. هر تاری که سفید میگردد از مویم.
  27. اگر آهم برآورد عجب نیست.
  28. برف
  29. تنم خشک و آذرم تیز آمده است.
  30. از آتش نیک خشک شود چوب آبی (تر).
  31. در پیری
  32. بس
  33. آمده است.
  34. شیشه صبرم
  35. که چندین
  36. کدامین دلبر از میان شوخان و شنگان
  37. چندین شوخ و چندین شنگ آمده است.
  38. من از ننگان نیستم و از نامیان نیستم.
  39. که از منش
  40. در دل کشفی
  41. در جانم مانده نیست جای دیگر داغ (؟)
  42. میکنی
  43. بکن
  44. از
  45. شده
  46. اندوخته
  47. داند
  48. بیا (؟)
  49. سوخته
  50. بی تو
  51. با
  52. درختان
  53. فردا
  54. دوست توام.
  55. اشک خونین میریزانی.
  56. بکجا شوم (گویا «بکیا» درست باشد).
  57. هنوز
  58. از اینجا پیداست که این دو بیتی از کشفی است.
  59. خوشا
  60. شامانت
  61. قهقهت
  62. بیشتر
  63. صیادت