گلستان/باب چهارم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گلستان/باب سوم گلستان  از سعدی
(باب چهارم ‐ در فوائد خاموشی)
گلستان/باب پنجم


حکایت[ویرایش]

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.

و اخو العداوة لا یمر بصالح الا ویلمزه بکذاب اشر

هنر به چشم عداوت بزرگتر عیبست گلست سعدی و در چشم دشمنان خارست

نور گیتی فروز چشمه هور     زشت باشد به چشم موشک کور

نور گیتی فروز چشمه هور       زشت باشد به چشم موشک کور

حکایت[ویرایش]

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی     آن است جوابش که جوابش ندهی

حکایت[ویرایش]

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدی که صوفیی می‌کوفت     زیر نعلین خویش میخی چند؟
آستینش گرفت سرهنگی     که بیا نعل بر ستورم بند

حکایت[ویرایش]

عالمی‌معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لَعنهُم الله عَلی حِدَه و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل و ادب که داری با بی‌دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین‌ها معتقد نیست و نمی‌شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید.

حکایت[ویرایش]

جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی‌کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.

دو عاقل را نباشد کین و پیکار     نه دانایی ستیزد با سبکبار
اگر نادان به وحشت سخت گوید     خردمندش به نرمی‌دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویی     همیدون سرکشی و آزرم جویی
وگر بر هر دو جانب جاهلانند     اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خویی داد دشنام     تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی     که دانم عیب من چون من ندانی

حکایت[ویرایش]

سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند به حکم آن که بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء ملوک یکی این است.

سخن گرچه دلبند و شیرین بود     سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یکبار گفتی مگو باز پس     که حلوا چو یکبار خوردند بس

حکایت[ویرایش]

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.

{{ب۲|م۱=خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش " نگوید سخن تا نبیند خموش

حکایت[ویرایش]

تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز ترا چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند آنچه با تو گوید با مثال ما گفتن روا ندارد. گفت به اعتماد آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟

سخن را سر است ای خردمند و بن     میاور سخن در میان سخن
نه هر سخن که برآید بگوید اهل شناخت     به سر شاه سر خویشتن نباید باخت

حکایت[ویرایش]

در عقد بیع سرایی متردّد بودم، جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنان‌که هست از من پرس، بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم بجز آن که تو همسایه منی

خانه‌ای را که چون تو همسایه است     ده درم سیم بد عیار ارزد
لکن امیدوار باید بود     که پس از مرگ تو هزار ارزد

حکایت[ویرایش]

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان     مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

حکایت[ویرایش]

منجمی به خانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلی که برین واقف بود گفت

تو بر اوج فلک چه دانی چیست     که ندانی که در سرایت کیست

که تمام لطف او وحی پروردگار بود .

حکایت[ویرایش]

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات لصوت الحمیر در شأن او.

مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

از صحبت دوستی به رنجم     کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند     خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ‌چشم ناپاک     تا عیب مرا به من نماید

حکایت[ویرایش]

یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام ترا ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی درگذری پیش امیر بازآمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

حکایت[ویرایش]

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند صاحب دلی برو بگذشت گفت ترا مشاهره چندست؟ گفت هیچ. بگفت پس این زحمت خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت از بهر خدای عزوجل می‌خوانم. گفت از بهر خدای مخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانی     ببری رونق مسلمانی

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  دشمن به مرد نیکوکار نمی‌گذرد مگر آنکه وی را به دروغ زن سرکش و متکبّر عیب می‌کند.
  2. ^  خورشید
  3. ^  شب‌پره
  4. ^  رمنده. فرار می‌کند و می‌رمد و دور می‌شود
  5. ^  بحث و گفتگو با یکدگر
  6. ^  مَلاحِدَه جمع مُلحِد به معنای بی‌دین
  7. ^  برهان و دلیل
  8. ^  نام طبیبی یونانی
  9. ^  همچنین
  10. ^  با حیا
  11. ^  نام یکی از خطبای عرب
  12. ^  ادب و دانش
  13. ^  از عطای تو به کوچیدن و رفتن خشنودیم.
  14. ^  نوعی از جامه
  15. ^  صدای کلاغ
  16. ^  زاغ فراق
  17. ^  آواز
  18. ^  همانا زشت‌ترین صداها صدای خران است.
  19. ^  چون خطیب ابوالفوارس فریاد برکشد وی را خروشی است که اصطخر فارس را فرو می‌ریزد و به شدّت خراب می‌کند و ابوالفوارس کنیه خر است.
  20. ^  نام شهری در بین النّهرین.
  21. ^  به قصد قربت و عبادت
  22. ^  ستم
  23. ^  ماهیانه و شهریه
  24. ^  طریقه و روش
  25. ^  اختربین و پیشگوی فلکی