کلیات سعدی/غزلیات/گر صبر دل از تو هست و گر نیست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۱۱۶– خ
| گر صبر دل از تو هست و گر نیست | هم صبر که چارهٔ دگر نیست | |||||
| ایخواجه بکوی دلستانان | زنهار مرو که ره بدر نیست | |||||
| دانند جهانیان که در عشق | اندیشهٔ عقل معتبر نیست | |||||
| گویند بجانبی دگر رو | وز جانب او عزیزتر نیست | |||||
| گرد همه بوستان بگشتیم | بر هیچ درخت ازین ثمر نیست | |||||
| من درخور تو چه تحفه آرم؟ | جانست و بهای یک نظر نیست | |||||
| دانی که خبر ز عشق دارد؟ | آن کز همه عالمش خبر نیست | |||||
| سعدی چو امید وصل باقیست | اندیشهٔ جان و بیم سر نیست | |||||
| پروانه ز عشق[۱] بر خطر بود | اکنون که بسوختش[۲] خطر نیست | |||||