کلیات سعدی/غزلیات/نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۵۳۹ – ط
| نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی | که ما را بیش ازین طاقت نماندست آرزومندی | |||||
| غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی | بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی | |||||
| تو خرسند و شکیبائی چنینت در خیال آید | که ما را همچنین باشد شکیبائی و خرسندی | |||||
| نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز | مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی | |||||
| زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری | زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی | |||||
| شکار آنگه توان کشتن که محکم در کمند آید[۱] | چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی | |||||
| نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم | کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی | |||||
| مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت | تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی | |||||
| گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم | که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی | |||||
| ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید | چه میگوئی چنین شیرین که شوری در من افکندی؟ | |||||
| شکایت گفتن سعدی مگر با دست نزدیکت | که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی | |||||
- ↑ افتد.