کلیات سعدی/غزلیات/تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۵۷۸ – خ
| تو خود بصحبت امثال ما نپردازی | نظر بحال پریشان ما نیندازی | |||||
| وصال ما و شما دیر متفق گردد | که من اسیر نیازم تو صاحب نازی | |||||
| کجا بصید ملخ همتت فرو آید؟ | بدین صفت که تو باز بلندپروازی | |||||
| براستی که نه همبازی تو بودم من | تو شوخ دیده مگس بین که میکند بازی | |||||
| ز دست ترک خطائی کسی جفا چندان | نمیبرد که من از دست ترک شیرازی | |||||
| و گر هلاک منت درخورست باکی نیست[۱] | قتیل عشق شهیدست و قاتلش غازی | |||||
| کدام سنگدلست آنکه عیب ما گوید؟ | گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی | |||||
| میسرت نشود سرّ عشق پوشیدن | که عاقبت بکند رنگ روی غمازی | |||||
| چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوئی؟ | چه دشمنیست که با دوستان نمیسازی؟ | |||||
| من از فراق تو بیچاره سیل میرانم[۲] | مثال ابر بهار و تو خیل میتازی | |||||
| هنوز با همه بد عهدیت دعا گویم | که گر بقهر برانی بلطف بنوازی | |||||
| تو همچو صاحبدیوان مکن که سعدیرا[۳] | بیکره از نظر خویشتن بیندازی | |||||
- ↑ عمر تو با.
- ↑ تجدیدنظر: من از فراق تو بیچاره سیل میریزم
- ↑ تجدیدنظر: نه همچو صاحبدیوان مکن که سعدی را