کلیات سعدی/بوستان/باب چهارم/یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

حکایت

  یکی پادشه‌زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه[۱] بود  
  بمسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی بدست  
  بمقصوره در پارسائی مقیم زبانی دل آویز و قلبی سلیم  
  تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع  
  چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون[۲]  
  چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم؟  
  تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل  
  گرت نهی منکر برآید ز دست نشاید چو بیدست و پایان نشست  
  و گر دست قدرت نداری، بگوی که پاکیزه گردد باندرز خوی  
  چو دست و زبان را نماند مجال بهمت نمایند مردی رجال  
  یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین  
  که باری برین رند ناپاک[۳] مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست  
  دمی سوزناک از دلی با خبر قویتر که هفتاد تیغ و تبر  
  بر آورد مرد جهاندیده دست چگفت ایخداوند بالا و پست  
  خوشست این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار  
  کسی گفتش ای قدوهٔ راستی بر این بد چرا نیکوئی خواستی  
  چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر؟  
  چنین گفت بینندهٔ تیز هوش چو سرّ سخن در نیابی مجوش[۴]  
  بطامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه‌اش خواستم  
  که هرگه که بازآید از خوی زشت بعیشی رسد جاودان در بهشت  
  همین پنجروزست عیش مدام بترک اندرش عیشهای مدام  
  حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی زآنمیان با ملک باز[۵] گفت  
  ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ  
  بنیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت  
  بر نیکمحضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس  
  قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم  
  دو رویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه[۶]  
  شکر دید و عناب و شمع و شراب دِه از نعمت آباد و مردم خراب  
  یکی غایب از خود، یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی بدست  
  ز سوئی برآورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش  
  حریفان خراب از می لعلرنگ سر چنگی[۷] از خواب در بر چو چنگ  
  نبود از ندیمان گردنفراز بجز نرگس آنجا کسی دیده باز  
  دف و چنگ با یکدگر سازگار برآورده زیر از میان ناله زار  
  بفرمود و درهم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی بدرد  
  شکستند چنگ و گسستند رود بدر کرد گوینده از سر سرود  
  بمیخانه در سنگ بردن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند  
  می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون[۸]  
  خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود  
  شکم تا بنافش دریدند مشک قدح را برو چشم خونی پر اشک  
  بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای  
  که گلگونهٔ خمر یاقوت فام بشستن نمی‌شد ز روی رُخام  
  عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آنروز چندان شراب  
  دگر هر که بر بط گرفتی بکف قفا خوردی از دست مردم چو دف  
  و گر فاسقی چنگ بردی بدوش بمالیدی او را چو طنبور گوش  
  جوان[۹] را سر از کبر و پندار مست چو پیران بکنج عبادت نشست  
  پدر بارها گفته بودش بهول که شایسته رو باش و بایسته[۱۰] قول  
  جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند  
  گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل  
  خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی  
  سپر نفکند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بُران پلنگ  
  بنرمی ز دشمن توان کرد دوست[۱۱] چو با دوست سختی کنی دشمن اوست  
  چو سندان کسی سخت روئی نکرد که خایسک تادیب بر سر نخورد  
  بگفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند، سست گیر  
  باخلاق با هر که بینی بساز اگر زیر دستست اگر سرفراز  
  که این گردن از نازکی بر کشد بگفتار خوش، و آن سر اندر کشد  
  بشیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تند روی  
  تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترشروی را گو بتلخی بمیر  


  1. ناپاک سرپنجه.
  2. پراکنده کرد آن جماعت درون.
  3. یکباری آخر برین رند.
  4. خموش.
  5. راز.
  6. :
      نصیحتگر آمد بایوان شاه نظر کرد در صحنهٔ بارگاه  
  7. ساقی.
  8. :
      روان خمر و چنک اوفتاده نگون تو گفتی شدست از بط کشته خون  
  9. جوانی.
  10. پاکیزه.
  11. کند پوست.