کلیات سعدی/بوستان/باب دهم/سیه چردهای را کسی زشت خواند
ظاهر
حکایت
| سیه چردهای را کسی زشت خواند | جوابی بگفتش که حیران بماند | |||||
| نه من صورت خویش خود کردهام | که عیبم شماری که بد کردهام | |||||
| ترا با من ار زشت رویم چه کار؟ | نه آخر منم زشت و زیبا نگار | |||||
| از آنم که بر سر نبشتی ز پیش | نه کم کردم[۱] ای بنده پرور نه بیش | |||||
| تو دانائی آخر که قادر نیم | توانای مطلق توئی من کیم؟ | |||||
| گرم ره نمائی رسیدم بخیر | و گر گم کنی باز ماندم ز سیر | |||||
| جهان آفرین گر نه یاری کند | کجا بنده پرهیزگاری کند | |||||
***
| چه خوش گفت درویش کوتاهدست | که شب توبه کرد و سحرگه شکست | |||||
| گر او توبه بخشد بماند درست | که پیمان ما بیثباتست و سست | |||||
| بحقت که چشمم ز باطل بدوز | بنورت که فردا بنارم مسوز | |||||
| ز مسکینیم روی در خاک رفت | غبار گناهم بر افلاک رفت | |||||
| تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار | که در پیش باران نپاید غبار | |||||
| ز جرمم درین مملکت جاه نیست | ولیکن بملکی دگر راه نیست | |||||
| تو دانی ضمیر زبان بستگان | تو مرهم نهی بر دل خستگان | |||||
- ↑ گردد.