هاتف اصفهانی (غزلیات)/پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش
ظاهر
| پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانش | که داغ تازهای بگذاردم بر دل ز هجرانش | |||||
| پس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردون | نمیدانم که میسازد؟ همان ساعت پشیمانش | |||||
| چو از هم آشیان افتاد مرغی دور و تنها شد | بود کنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش | |||||
| ز بیتابی همی جویم ز هر کس چارهی دردی | که میدانم فرو میماند افلاطون ز درمانش | |||||
| دلش سخت است و پیمان سست از آن بیمهر سنگیندل | نبودم شکوهای گر چون دلش میبود پیمانش | |||||
| به من گفتی که جور من نهان میدار از مردم | تو هم نوعی جفا میکن که بتوان داشت پنهانش | |||||
| تن هاتف نزار از درد دوری دیدی و دردا | ندانستی که هجرانت چها کرده است با جانش | |||||