نظامی (مخزن الاسرار)/ای شده خشنود به یکبارگی
ظاهر
| ای شده خشنود به یکبارگی | چون خر و گاوی به علفخوارگی | |||||
| فارغ ازین مرکز خورشید گرد | غافل از این دایره لاجورد | |||||
| از پی صاحب خبرانست کار | بیخبرانرا چه غم از روزگار | |||||
| بر سر کار آی چرا خفتهای | کار چنان کن که پذیرفتهای | |||||
| مست چه خسبی که کمین کردهاند | کارشناسان نه چنین کردهاند | |||||
| برنگر این پشته غم پیش بین | درنگر و عاجزی خویش بین | |||||
| عقل تو پیریست فراموش کار | تا ز تو یاد آرد یادش بیار | |||||
| گر شرف عقل نبودی ترا | نام که بردی که ستودی ترا | |||||
| عقل مسیحاست ازو سر مکش | گرنه خری خر به وحل درمکش | |||||
| یا بره عقل برو نور گیر | یا ز درش دامن خود دور گیر | |||||
| مست مکن عقل ادب ساز را | طعمه گنجشک مکن باز را | |||||
| می که حلال آمده در هر مقام | دشمنی عقل تو کردش حرام | |||||
| می که بود کاب تو در جام اوست | عقل شد آن چشمه که جان نام اوست | |||||
| گرچه می اندوه جهان را برد | آن مخور ای خواجه که آنرا برد | |||||
| می نمکی دان جگر آمیخته | بر جگر بی نمکان ریخته | |||||
| گر خبرت باید چیزی مخور | کز همه چیزیت کند بیخبر | |||||
| بیخبر آن مرد که چیزی چشید | کش قلم بیخری درکشید | |||||
| میل کش چشم خیالات شو | کند نه پای خرابات شو | |||||
| ای چو الف عاشق بالای خویش | الف تو با وحشت سودای خویش | |||||
| گر الفی مرغ پر افکنده باش | ورنه چو بی حرف سرافکنده باش | |||||
| چوف الف آراسته مجلسی | هیچ نداری چو الف مفلسی | |||||
| خار نهای کاوج گرائی کنی | به که چو گل بی سر و پائی کنی | |||||
| طفل نهای پای به بازی مکش | عمر نهای سر به درازی مکش | |||||
| روز به آخر شد و خورشید دور | سایه شود بیش چو کم گشت نور | |||||
| روز شنیدم چو به پایان شود | سایه هر چیز دو چندان شود | |||||
| سایه پرستی چه کنی همچو باغ | سایه شکن باش چو نور چراغ | |||||
| گر تو ز خود سایه توانی پرید | عیب تو چون سایه شود ناپدید | |||||
| سایه نشینی نه فن هر کسست | سایه نشین چشمه حیوان بسست | |||||
| ای زبر و زیر سر و پای تو | زیر و زبرتر ز فلک رای تو | |||||
| صبح بدان میدهدت طشت زر | تا تو ز خود دست بشوئی مگر | |||||
| چونکه درین طشت شوی جامی شوی | آب ز سرچشمه خورشید جوی | |||||
| قرصه خورشید که صابون تست | شوخگن از جامه پر خون تست | |||||
| از بس آتش که طبیعت فشاند | در جگر عمر تو آبی نماند | |||||
| گر تنت از چرک غرض پاک نیست | زرنه همه سرخ بود باک نیست | |||||
| گر سخن از پاکی عنصر شود | معده دوزخ ز کجا پر شود | |||||
| گرچه ترازو شدهای راست کار | راستی دل به ترازو گمار | |||||
| هر جو و هر حبه که بازوی تو | کم کند از کیل و ترازوی تو | |||||
| هست یکایک همه بر جای خویش | روز پسین جمله بیارند پیش | |||||
| با تو نمایند نهانیت را | کم دهی و بیش ستانیت را | |||||
| خود مکن این تیغ ترازو روان | گرنه فزون میده و کم میستان | |||||
| گل ز کژی خار در آغوش یافت | نیشکر از راستی آن نوش تافت | |||||
| راستی آنجا که علم برزند | یاری حق دست به هم بر زند | |||||
| از کجی افتی به کم و کاستی | از همه غم رستی اگر راستی | |||||
| زاتش تنها نه که از گرم و سرد | راستی مرد بود درع مرد | |||||