نظامی (مخزن الاسرار)/اول کاین عشق پرستی نبود
ظاهر
| اول کاین عشق پرستی نبود | در عدم آوازه هستی نبود | |||||
| مقبلی از کتم عدم ساز کرد | سوی وجود آمد و در باز کرد | |||||
| بازپسین طفل پری زادگان | پیشترین بشری زادگان | |||||
| آن به خلافت علم آراسته | چون علم افتاده و برخاسته | |||||
| علم آدم صفت پاک او | خمر طینه شرف خاک او | |||||
| آن به گهر هم کدر و هم صفی | هم محک و هم زر و هم صیرفی | |||||
| شاهد نو فتنه افلاکیان | نو خط فرد آینه خاکیان | |||||
| یاره او ساعد جان را نگار | ساعدش از هفت فلک یارهدار | |||||
| آن ز دو گهواره برانگیخته | مغز دو گوهر بهم آمیخته | |||||
| پیشکش خلعت زندانیان | محتسب و ساقی روحانیان | |||||
| سر حد خلقت شده بازار او | بکری قدرت شده در کار او | |||||
| طفل چهل روزه کژ مژ زبان | پیر چهل ساله بر او درس خوان | |||||
| خوب خطی عشق نبشت آمده | گلبنی از باغ بهشت آمده | |||||
| نوری ازان دیده که بیناترست | مرغی ازان شاخ که بالاترست | |||||
| زو شده مرغان فلک دانه چین | زان همه را آمده سر بر زمین | |||||
| و او بیکی دانه ز راه کرم | حله در انداخته و حلیه هم | |||||
| آمده در دام چنین دانهای | کمتر از آوازه شکرانهای | |||||
| زان به دعاها بوجود آمده | جمله عالم به سجود آمده | |||||
| بر در آن قبله هر دیدهای | سهو شده سجده شوریدهای | |||||
| گشته گل افشان وی از هشت باغ | بر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ | |||||
| بی تو نشاطیش در اندام نی | در ارمش یکنفس آرام نی | |||||
| طاقت آن کار کیائی نداشت | کز غم کار تو رهائی نداشت | |||||
| گرمی گندم جگرش تافته | چون دل گندم بدو بشکافته | |||||
| ز آرزوی ما که شده نو بر او | گندم خوردن به یکی جو بر او | |||||
| او که چو گندم سر و پائی نداشت | بی زمی و سنگ نوائی نداشت | |||||
| تا نفکندند نرست آن امید | تا نشکستند نشد رو سپید | |||||
| گندمگون گشته ادیمش چو کاه | یافته جودانه چو کیمخت ماه | |||||
| چون جو و گندم شده خاک آزمای | در غم تو ای جو گندم نمای | |||||
| خوردن آن گندم نامردمش | کرده برهنه چو دل گندمش | |||||
| آنهمه خواری که ز بدخواه برد | یکدلی گندمش از راه برد | |||||
| گندم سخت از جگر افسردگیست | خردی او مایه بیخردگیست | |||||
| مردم چون خوردن او ساز کرد | از سر تا پای دهن باز کرد | |||||
| ای بتو سر رشته جان گم شده | دام تو آن دانه گندم شده | |||||
| قرص جوین میشکن و میشکیب | تا نخوری گندم آدم فریب | |||||
| پیک دلی پیرو شیطان مباش | شیر امیری سگ دربان مباش | |||||
| چرک نشاید ز ادیم تو شست | تا نکنی توبه آدم نخست | |||||
| عذر به آنرا که خطائی رسید | کادم از آن عذر به جائی رسید | |||||
| چون ز پی دانه هوسناک شد | مقطع این مزرعه خاک شد | |||||
| دید که در دانه طمع خام کرد | خویشتن افکنده این دام کرد | |||||
| آب رساند این گل پژمرده را | زد بسر اندیب سراپرده را | |||||
| روسیه از این گنه آنجا گریخت | بر سر آن خاک سیاهی بریخت | |||||
| مدتی از نیل خم آسمان | نیلگری کرد به هندوستان | |||||
| چون کفش از نیل فلک شسته شد | نیل گیا در قدمش رسته شد | |||||
| ترک ختائی شده یعنی چو ماه | زلف خطا بر زده زیر کلام | |||||
| چون دلش از توبه لطافت گرفت | ملک زمین را به خلافت گرفت | |||||
| تخم وفا در زمی عدل گشت | وقفی آن مزرعه بر ما نوشت | |||||
| هرچه بدو خازن فردوس داد | جمله در این حجره ششدر نهاد | |||||
| برخور ازین مایه که سودش تراست | کشتنش او را و درودش تراست | |||||
| ناله عود از نفس مجمرست | رنج خر از راحت پالانگرست | |||||
| کار ترا بیتو چو پرداختند | نامزد لطف ترا ساختند | |||||
| کشتی گل باش به موج بهار | تا نشوی لنگر بستان چو خار | |||||
| راه به دل شو چو بدیدی خزان | کاب به دل میشود آتش به جان | |||||
| صورت شیری دل شیریت نیست | گرچه دلت هست دلیریت نیست | |||||
| شیر توان بست ز نقش سرای | لیک به صد چوب نجنبد ز جای | |||||
| خلعت افلاک نمیزیبدت | خاکی و جز خاک نمیزیبدت | |||||
| طالع کارت به زبونی درست | دل به کمی غم به فزونی درست | |||||
| ورنه چرا کرد سپهر بلند | شهر گشائی چو ترا شهربند | |||||
| دایره کردار میان بسته باش | در فلکی با فلک آهسته باش | |||||
| تیز تکی پیشه آتش بود | باز نمانی ز تک آن خوش بود | |||||
| آب صفت باش و سبکتر بران | کاب سبک هست به قیمت گران | |||||
| گوهر تن در تنکی یافتند | قیمت جان در سبکی یافتند | |||||
| باد سبک روح بود در طواف | خود تو گرانجانتری از کوه قاف | |||||
| گرنه فریبنده رنگی چو خار | رخ چو بنفشه بسوی خود مدار | |||||
| خانه مصقل همه جا روی تست | از پی آن دیده تو سوی تست | |||||
| گرچه پذیرنده هر حد شدی | از همه چون هیچ مجرد شدی | |||||
| عاشق خویشی تو و صورت پرست | زان چو سپهر آینهداری به دست | |||||
| گر جو سنگی نمک خود چشی | دامن از این بینمکی درکشی | |||||
| ظلم رها کن به وفا درگریز | خلق چه باشد به خدا درگریز | |||||
| نیکی او بین و بران کار کن | بر بدی خویشتن اقرار کن | |||||
| چون تو خجلوار براری نفس | فضل کند رحمت فریادرس | |||||