نظامی (خسرو و شیرین)/چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ)
'


 چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگسپاه روم زد بر لشگر زنگ 
 بر آمد یوسفی نارنج در دستترنج مه زلیخا وار بشکست 
 شد از چشم فلک نیرنگ سازیگشاد ابرویها در دلنوازی 
 در پیروزه گون گنبد گشادندبه پیروزی جهان را مژده دادند 
 زمانه ایمن از غوغا و فریادزمین آسوده از تشنیع و بیداد 
 به فال فرخ و پیرایه نونهاده خسروانی تخت خسرو 
 سراپرده به سدره سر کشیدهسماطینی به گردون بر کشیده 
 ستاده قیصر و خاقان و فغفوریک آماج از بساط پیشکه دور 
 به هر گوشه مهیا کرده جائیبرو زانو زده کشور خدائی 
 طرفداران که صف در صف کشیدندز هیبت پشت پای خویش دیدند 
 کسی کش در دل آمد سر بریدننیارست از سیاست باز دیدن 
 ز بس گوهر کمرهای شب‌افروزدر گستاخ بینی بسته بر روز 
 قبا بسته کمرداران چون پیلکمربندی زده مقدار ده میل 
 در آن صف کاتش از بیم آب گشتیسخن گر زر بدی سیماب گشتی 
 نشسته خسرو پرویز بر تختجوان فرو جوان طبع و جوان بخت 
 در رویه کرد تخت پادشائیشکشیده صف غلامان سرائیش 
 ز خاموشی در آن زرینه پرگارشده نقش غلامان نقش دیوار 
 زمین را زیر تخت آرام دادهبه رسم خاص بار عام داده 
 به فتح‌الباب دولت بامدادانز در پیکی در آمد سخت شادان 
 زمین بوسید و گفتا شادمان باشهمیشه در جهان شاه جهان باش 
 تو زرین بهره باش از تخت زرینکه چوبین بهره شد بهرام چوبین 
 نشاط از خانه چوبین برون تاختکه چوبین خانه از دشمن به پرداخت 
 شهنشاه از دل سنگین ایاممثل زد بر تن چوبین بهرام 
 که تا بر ما زمانه چوب زن بودفلک چوبک‌زن چوبینه تن بود 
 چو چوب دولت ما شد برآورمه چوبینه چوبین شد به خاور 
 نه این بهرام اگر بهرام گور استسرانجام از جهانش بهره گور است 
 اگر بهرام گوری رفت ازین دامبیا تا بنگری صد گور بهرام 
 اگر بهرام گوری رفت ازین دامبیا تا بنگری صد گور بهرام 
 جهان تا در جهان یاریش می‌کردتمنای جهانداریش می‌کرد 
 کجا آن شیر کز شمشیر گیریچو مستان کرد با ما شیر گیری 
 کجا آن تیغ کاتش در جهان زدتپانچه بر درفش کاویان زد 
 بسا فرزانه را کو شیرزاد استفریب خاکیان بر باد داد است 
 بسا گرگ جوان کز روبه پیربه افسون بسته شد در دام نخجیر 
 از آن بر گرگ روبه راست شاهیکه روبه دام بیند گرگ ماهی 
 بسا شه کز فریب یافه گویانخصومت را شود بی‌وقت جویان 
 سرانجام از شتاب خام تدبیربه جای پرنیان بر دل نهد تیر 
 ز مغروری کلاه از سر شود دورمبادا کس به زور خویش مغرور 
 چراغ ارچه ز روغن نور گیردبسا باشد که از روغن بمیرد 
 خورش‌ها را نمک رو تازه داردنمک باید که نیز اندازه دارد 
 مخور چندان که خرما خار گرددگوارش در دهن مردار گردد 
 چنان خور کز ضرورتهای حالتحرام دیگران باشد حلالت 
 مقیمی را که این دروازه بایدغم و شادیش را اندازه باید 
 مجو بالاتر از دوران خود جایمکش بیش از گلیم خویشتن پای 
 چو دریا بر مزن موجی که داریمپر بالاتر از اوجی که داری 
 به قدر شغل خود باید زدن لافکه زر دوزی نداند بوریا باف 
 چه نیکو داستانی زد هنرمندهلیله با هلیله قند با قند 
 نه فرخ شد نهاد نو نهادنره و رسم کهن بر باد دادن 
 به قندیل قدیمان در زدن سنگبه کالای یتیمان بر زدن چنگ 
 هر آنکو کشت تخمی کشته بر دادنه من گفتم که دانه زو خبر داد 
 نه هر تخمی درختی راست رویدنه هر رودی سرودی راست گوید 
 به سرهنگی حمایل کردن تیغبسا مه را که پوشد چهره در میغ 
 تو خونریزی مبین کو شیر گیردکه خونش گیرد ارچه دیر گیرد 
 از این ابلق سوار نیم زنگیکه در زیر ابلقی دارد دو رنگی 
 مباش ایمن که باخوی پلنگ استکجا یکدل شود آخر دو رنگ است 
 ستم در مذهب دولت روا نیستکه دولت با ستمگار آشنا نیست 
 خری در کاهدان افتاد ناگاهنگویم وای بر خر وای بر کاه 
 مگس بر خوان حلوا کی کند پشتبه انجیری غرابی چون توان کشت 
 به سیم دیگران زرین مکن کاخکزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ 
 نگه دار اندرین آشفته بازارکدین گازر از نارج عطار 
 مشو خامش چو کار افتد به زاریکه باشد خامشی نوعی ز خواری 
 شنیدستم که در زنجیر عامانیکی بود است ازین آشفته نامان 
 چو با او سختی نابالغی جنگبه بالغ‌تر کسی برداشتی سنگ 
 بپرسیدند کز طفلان خوری خارز پیران کین کشی چون باشد این کار 
 بخنده گفت اگر پیران نخندندکجا طفلان ستمکاری پسندند 
 چو دست از پای ناخشنود باشدبه جرم پای سر مأخوذ باشد 
 به جباری مبین در هیچ درویشکه او هم محتشم باشد بر خویش 
 ز عیب نیک مردم دیده بر دوزهنر دیدن ز چشم بد میاموز 
 هنر بیند چو عیب این چشم جاسوستو چشم زاغ بین نه پای طاوس 
 ترا حرفی به صد تزویر در مشتمنه بر حرف کس بیهوده انگشت 
 به عیب خویش یک دیده نمائی؟به عیب دیگران صد صد گشائی ؟ 
 نه کم ز آیینه‌ای در عیب جوئیبه آیینه رها کن سخت روئی 
 حفاظ آینه این یک هنر بسکه پیش کس نگوید غیبت کس 
 چو سایه رو سیاه آنکس نشیندکه واپس گوید آنچ از پیش بیند 
 نشاید دید خصم خویش را خردکه نرد از خام دستان کم توان برد 
 مشو غره بر آن خرگوش زرفامکه بر خنجر نگارد مرد رسام 
 که چون شیران بدان خنجر ستیزندبدو خون بسی خرگوش ریزند 
 در آب نرم رو منگر به خواریکه تند آید گه زنهار خواری 
 بر آتش دل منه کو رخ فروزدکه وقت آید که صد خرمن بسوزد 
 به گستاخی مبین در خنده شیرکه نه دندان نماید بلکه شمشیر 
 هر آنکس کو زند لاف دلیریز جنگ شیر یابد نام شیری 
 چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرامز کین خسروان خسرو شدش نام 
 به ارباکم ز خود خود را نسنجیکز افکندن وز افتادن برنجی 
 ستیزه با بزرگان به توان بردکه از همدستی خردان شوی خرد 
 نهنگ آن به که در دریا ستیزدکز آب خرد ماهی خرد خیزد 
 چو خسرو گفت بسیاری درین باببزرگان ریختند از دیدگان آب 
 فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگروان کرده ز نرگس آب گلرنگ 
 سه روز اندوه خورد از بهر بهرامنه با تخت آشنا می‌شد و نه با جام