نظامی (خسرو و شیرین)/چو رود باربد این پرده پرداخت
ظاهر
| چو رود باربد این پرده پرداخت | نکیسا زود چنگ خویش بنواخت | |||||
| در آن پرده که خوانندش حصاری | چنین بکری بر آورد از عماری | |||||
| دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک | برافکن سایه چون سرو بر خاک | |||||
| از این مشگین رسن گردن چه تابی | رسن درگردنی چون من نیابی | |||||
| اگر گردن کشی کردم چو میران | رسن در گردن آیم چون اسیران | |||||
| نگنجد آسمان در خانه من | دو عالم در یکی ویرانه من | |||||
| نتابد پای پیلان خانه مور | نباشد پشه با سیمرغ هم زور | |||||
| سپهری کی فرود آید به چاهی | کجا گنجد بهشتی در گیاهی | |||||
| سری کو نزل دربان را نشاید | نثار تخت سلطان را نشاید | |||||
| به جان آوردن دوشینه منگر | به جان بین کاوریدم دیده بر سر | |||||
| در آن حضرت که خواهش را قدم نیست | شفیعی بایدم وان جز کرم نیست | |||||
| به عذر کردن چندین گناهم | اگر عذری به دست آرم بخواهم | |||||
| زنم چندان زمین را بوس در بوس | که بخشایش برآرد کوس در کوس | |||||
| به چهره خاک را چندان خراشم | کزان خاک آبروئی بر تراشم | |||||
| بساطت را به رخ چندان کنم نرم | که اقبالم دهد منشور آزرم | |||||
| چنین خواندم ز طالع نامه شاه | که صاحب طالع پیکان بود ماه | |||||
| من آن پیکم که طالع ماه دارم | چو پیکان پای از آن در راه دارم | |||||
| ز جوش این دل جوشیده با تو | پیامی داشتم پوشیده با تو | |||||
| بریدم تا پیامت را گذارم | هم از گنج تو وامت را گذارم | |||||
| دهانم گر ز خردی کرد یک ناز | به خرده در میان آوردمش باز | |||||
| زبان گر برزد از آتش زبانه | نهادم با دو لعلش در میانه | |||||
| و گر زلفم سر از فرمان بری تافت | هم از سر تافتن تادیب آن یافت | |||||
| و گر چشمم ز ترکی تنگیی کرد | به عذر آمد چو هندوی جوانمرد | |||||
| خم ابروم اگر زه بر کمان بست | بزن تیرش ترا نیز آن کمان هست | |||||
| و گر غمزهام به مستی تیری انداخت | به هشیاری ز خاکت توتیا ساخت | |||||
| گر از تو جعد خویش آشفته دیدم | به زنجیرش نگر چون در کشیدم | |||||
| چو مشعل سر در آوردم بدین در | نهادم جان خود چون شمع بر سر | |||||
| اگر خطت کمربندد به خونم | نیابی نقطهوار از خط برونم | |||||
| و گر گیرد وصالت کار من سست | به آب دیده گیرم دامنش چست | |||||
| عقیقت گر خورد خونم ازین بیش | به مروارید دندانش کنم ریش | |||||
| من آن باغم که میوش کس نچیدست | درش پیدا کلیدش ناپدیدست | |||||
| کسی گر جز تو بر نارم کشد دست | به عشوه زاب انگورش کنم مست | |||||
| جز آن لب کز شکر دارد دهانی | ز بادامم نیابد کس نشانی | |||||
| اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ | ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ | |||||
| بر آنکس چون دهان پسته خندم | که جز تو پسته بگشاید ز قندم | |||||
| کسی کو با ترنجم کار دارد | ترنج آسا قدم بر خار دارد | |||||
| رطب چینی که با نخلم ستیزد | ز من جز خار هیچش برنخیزد | |||||
| دهانی کو طمع دارد به سیبم | به موم سرخ چون طفلش فریبم | |||||
| اگر زیر آفتاب آید ز بر ماه | بدین میوه نیابد جز تو کس راه | |||||