نظامی (خسرو و شیرین)/چو خسرو تخته حکمت در آموخت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(چو خسرو تخته حکمت در آموخت)
'


 چو خسرو تخته حکمت در آموختبه آزادی جهان را تخته بر دوخت 
 ز مریم بود یک فرزند خامشچو شیران ابخر و شیرویه نامش 
 شنیدم من که آن فرزند قتالدر آن طفلی که بودش قرب نه سال 
 چو شیرین را عروسی بود می‌گفتکه شیرین کاشگی بودی مرا جفت 
 ز مهرش باز گویم یا ز کینشز دانش یا ز دولت یا ز دینش 
 سرای شاه ازو پر دود می‌بودبدو پیوسته ناخشنود می‌بود 
 بزرگ امید را گفت ای خردمنددلم بگرفت از این وارونه فرزند 
 از این نافرخ اختر می‌هراسمفساد طالعش را می‌شناسم 
 ز بد فعلی که دارد در سر خویشچو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش 
 ازین ناخوش نیاید خصلتی خوشکه خاکستر بود فرزند آتش 
 نگوید آنچه کس را دلکش آیدهمه آن گوید او کو را خوش آید 
 نه با فرش همی بینم نه با سنگز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ 
 چو دود از آتش من گشت خیزانز من زاده ولی از من گریزان 
 سرم تاج از سرافرازان ربودستخلف بس ناخلف دارم چه سوداست 
 نه بر شیرین نه بر من مهربانستنه با همشیرگان شیرین زبانست 
 به چشمی بیند این دیو آن پری راکه خر در پیشه‌ها پالانگری را 
 ز من بگذر که من خود گرزه مارمبلی مارم که چون او مهره دارم 
 نه هر زن زن بود هر زاده فرزندنه هر گل میوه آرد هر نیی قند 
 بسا زاده که کشت آن را کزو زادبس آهن کو کند بر سنگ بیداد 
 بسا بیگانه کز صاحب وفائیز خویشان بیش دارد آشنائی 
 بزرگ امید گفت ای پیش بین شاهدل پاکت ز هر نیک و بد آگاه 
 گرفتم کاین پسر درد سر تستنه آخر پاره‌ای از گوهر تست 
 نشاید خصمی فرزند کردندل از پیوند بی‌پیوند کردن 
 کسی بر ناربن نارد لگد راکا تاج سر کند فرزند خود را 
 درخت تود از آن آمد لگدخوارکه دارد بچه خود را نگونسار 
 تو نیکی بد نباشد نیز فرزندبود تره به تخم خویش مانند 
 قبای زر چو در پیرایش افتدازو هم زر بود کارایش افتد 
 اگر توسن شد این فرزند جماشزمانه خود کند رامش تو خوش باش 
 جوانی دارد زینسان پر از جوشبه پیری توسنی گردد فراموش 
 چنان افتد از آن پس رای خسروکه آتش خانه باشد جای خسرو 
 نسازد با همالان هم نشستیکند چون موبدان آتش‌پرستی 
 چو خسرو را به آتش خانه شد رختچو شیر مست شد شیرویه بر تخت 
 به نوشانوش می در کاس می‌داشتز دورا دور شه را پاس می‌داشت 
 بدان نگذاشت آخر بند کردشبه کنجی از جهان خرسند کردش 
 در آن تلخی چنان برداشت با اوکه جز شیرین کسی نگذاشت با و 
 دل خسرو به شیرین آن چنان شادکه با صد بند گفتا هستم آزاد 
 نشاندی ماه را گفتی میندیشکه روزی هست هر کس را چنین پیش 
 ز بادی کو کلاه از سر کند دورگیاه آسوده باشد سرو رنجور 
 هر آنچ او فحل‌تر باشد ز نخجیرشکارافکن بدو خوشتر زند تیر 
 چو کوه از زلزله گردد به دونیمز افتادن بلندان را بود بیم 
 هر آن پخته که دندانش بزرگستبه دنبالش بسی دندان گرگست 
 به هر جا کاتشی گردد زر اندودبسوی نیکوان خوشتر رود دود 
 تو در دستی اگر دولت شد از دستچو تو هستی همه دولت مرا هست 
 شکر لب نیز از او فارغ نبودیدلش دادی و خدمت می‌نمودی 
 که در دولت چنین بسیار باشدگهی شادی گهی تیمار باشد 
 شکنج کار چون در هم نشیندبمیرد هر که در ماتم نشیند 
 گشاده روی باید بود یک چندکه پای و سر نباید هر دو دربند 
 نشاید کرد بر آزار خود زورکه بس بیمار وا گشت از لب گور 
 نه هر کش صحت او را تب نگیردنه هر کس را که تب گیرد بمیرد 
 بسا قفلا که بندش ناپدید استچو وابینی نه قفل است آن کلید است 
 به دانائی ز دل پرداز غم راکه غم‌غم را کشد چون ریگ نم را 
 اگر جای تو را بگرفت بدخواهمقنع نیز داند ساختن ماه 
 ولی چون چاه نخشب آب گیردجهان از آهنی کی تاب گیرد 
 در این کشور که هست از تیره‌رائیشبه کافور و اعمی روشنائی 
 بباید ساخت با هر ناپسندیکه ارزد ریش گاوی ریشخندی 
 ستیز روزگار از شرم دور استازو دوری طلب کازرم دور است 
 دو کس را روزگار آزرم داد استیکی کو مرد و دیگر کو نزاد است 
 نماند کس درین دیر سپنجیتو نیز ار هم نمانی تا نرنجی 
 اگر بودی جهان را پایداریبهر کس چون رسیدی شهریاری 
 فلک گر مملکت پاینده دادیز کیخسرو به خسرو کی فتادی 
 کسی کو دل بر این گلزار بنددچو گل زان بیشتر گرید که خندد 
 اگر دنیا نماند با تو مخروشچنان پندار کافتد بارت از دوش 
 ز تو یا مال ماند یا تو مانیپس آن به کو نماند تا تو مانی 
 چو بربط هر که او شادی‌پذیر استز درد گوشمالش ناگزیر است 
 بزن چون آفتاب آتش درین دیرکه بی‌عیسی نیابی در خران خیر 
 چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوارهم از پشت تو انگیزد ترا مار 
 به شهوت ریزه‌ای کز پشت راندیعقوبت بین که چون بی‌پشت ماندی 
 درین پسته منه بر پشت باریشکم‌واری طلب نه پشت‌واری 
 بعنین و سترون بین که رستندکه بر پشت و شکم چیزی نبستند 
 گرت عقلی است بی‌پیوند میباشبدانچت هست از او خرسند میباش 
 نه ایمن‌تر ز خرسندی جهانیستنه به ز آسودگی نزهت سنا نیست 
 چو نانی هست و آبی پای درکشکه هست آزاد طبعی کشوری خوش 
 به خرسندی برآور سر که رستیبلائی محکم آمد سرپرستی 
 همان زاهد که شد در دامن غاربه خرسندی مسلم گشت از اغیار 
 همان کهبد که ناپیداست در کوهبه پرواز قناعت رست از انبوه 
 جهان چون مار افعی پیچ پیچ استترا آن به کزو در دست هیچ است 
 چو از دست تو ناید هیچ کاریبه دست دیگران میگیر ماری 
 چو دربندی بدان میباش خرسندکه تو گنجی بود گنجینه دربند 
 و گر در چاه یابی پایه خویشسعادت نامه یوسف بنه پیش 
 چو زیر از قدر تو جای تو باشدعلم دان هر که بالای تو باشد 
 تو پنداری که تو کم قدر داریتوئی تو کز دو عالم صدر داری 
 دل عالم توئی در خود مبین خردبدین همت توان گوی از جهان برد 
 چنان دان کایزد از خلقت گزید استجهان خاص از پی تو آفرید است 
 بدین اندیشه چون دلشاد گردیز بند تاج و تخت آزاد گردی 
 و گر باشی به تخت و تاج محتاجزمین را تخت کن خورشید را تاج 
 بدین تسکین ز خسرو سوز می‌بردبدین افسانه خوش خوش روز می‌برد 
 شب آمد همچنان آن سرو آزادسخن می‌گفت و شه را دل همی داد