نظامی (خسرو و شیرین)/چو بدر از جیب گردون سر برآورد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(چو بدر از جیب گردون سر برآورد)
'


 چو بدر از جیب گردون سر برآوردزمین عطف هلالی بر سر آورد 
 ز مجلس در شبستان رفت خسروشده سودای شیرین در سرش نو 
 چو بر گفتی ز شیرین سرگذشتیدهان مریم از غم تلخ گشتی 
 در آن مستی نشسته پیش مریمدم عیسی بر او می‌خواند هر دم 
 که شیرین گرچه از من دور بهترز ریش من نمک مهجور بهتر 
 ولی دانم که دشمن کام گشتستبه گیتی در به من بدنام گشتست 
 چو من بنوازم و دارم عزیزشصواب آید که بنوازی تو نیزش 
 اجازت ده کزان قصرش بیارمبه مشکوی پرستاران سپارم 
 نبینم روی او گر باز بینمپر آتش باد چشم نازنینم 
 جوابش داد مریم که ای جهانگیرشکوهت چون کواکب آسمان‌گیر 
 خلافت را جهان بر در نهادهفلک بر خط حکمت سر نهاده 
 اگر حلوای تر شد نام شیریننخواهد شد فرود از کام شیرین 
 ترا بی‌رنج حلوائی چنین نرمبرنج سرد را تا کی کنی گرم 
 رطب خور خار نادیدن ترا سودکه بس شیرین بود حلوای بی‌دود 
 مرا با جادوئی هم حقه‌سازی؟که بر سازد ز بابل حقه‌بازی 
 هزار افسانه از بر بیش داردبه طنازی یکی در پیش دارد 
 ترا بفریبد و ما را کند دورتو زو راضی شوی من از تو مهجور 
 من افسونهای او را نیک دانمچنین افسانها را نیک خوانم 
 بسا زن کو صد از پنجه نداندعطارد را به زرق از ره براند 
 زنان مانند ریحان سفالنددرون سو خبث و بیرون سو جمالند 
 نشاید یافتن در هیچ برزنوفا در اسب و در شمشیر و در زن 
 وفا مردی است بر زن چون توان بستچو زن گفتی بشوی از مردمی دست 
 بسی کردند مردان چاره‌سازیندیدند از یکی زن راست بازی 
 زن از پهلوی چپ گویند برخاستمجوی از جانب چپ جانب راست 
 چه بندی دل در آن دور از خدائیکزو حاصل نداری جز بلائی 
 اگر غیرت بری با درد باشیو گر بی‌غیرتی نامرد باشی 
 برو تنها دم از شادی برآورچو سوسن سر به آزادی برآور 
 پس آنگه بر زبان آورد سوگندبه هوش زیرک و جان خردمند 
 به تاج قیصر و تخت شهنشاهکه گر شیرین بدین کشور کند راه 
 به گردن برنهم مشگین رسن رابر آویزم ز جورت خویشتن را 
 همان به کو در آن وادی نشیندکه جغد آن به که آبادی نبیند 
 یقین شد شاه را چون مریم این گفتکه هرگز در نسازد جفت با جفت 
 سخن را از در دیگر بنی کردنوازش می‌نمود و صبر می‌کرد 
 سوی خسرو شدی پیوسته شاپوربه صد حیلت پیامی دادی از دور 
 جوابش هم نهانی باز بردیز خونخواری به غمخواری سپردی 
 از آن بازیچه حیران گشت شیرینکه بی او چون شکیبد شاه چندین 
 ولی دانست کان نز بی‌وفائیستشکیبش بر صلاح پادشائیست