نظامی (خسرو و شیرین)/چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(چنین گفت آن سخن گوی کهن زاد)
'


 چنین گفت آن سخن گوی کهن زادکه بودش داستانهای کهن یاد 
 که چون شد ماه کسری در سیاهیبه هرمز داد تخت پادشاهی 
 جهان افروز هرمز داد می‌کردبه داد خود جهان آباد می‌کرد 
 همان رسم پدر بر جای می‌داشتدهش بر دست و دین بر پای می‌داشت 
 نسب را در جهان پیوند می‌خواستبه قربان از خدا فرزند می‌خواست 
 به چندین نذر و قربانش خداوندنرینه داد فرزندی چه فرزند 
 گرامی دری از دریای شاهیچراغی روشن از نور الهی 
 مبارک طالعی فرخ سریریبه طالع تاجداری تخت‌گیری 
 پدر در خسروی دیده تمامشنهاده خسرو پرویز نامش 
 از آن شد نام آن شهزاده پرویزکه بودی دایم از هر کس پر آویز 
 گرفته در حریرش دایه چون مشکچو مروارید تر در پنبه خشک 
 رخی از آفتاب اندوه کش ترشکر خندیدنی از صبح خوشتر 
 چو میل شکرش در شیر دیدندبه شیر و شکرش می پروریدند 
 به بزم شاهش آوردند پیوستبسان دسته گل دست بر دست 
 چو کار از مهد با میدان فتادشجهان از دوستی در جان نهادش 
 بهر سالی که دولت می‌فزودشخرد تعلیم دیگر می‌نمودش 
 چو سالش پنج شد در هر شگفتیتماشا کردی و عبرت گرفتی 
 چو سال آمد به شش چون سرو می‌رسترسوم شش جهت را باز می‌جست 
 چنان مشهور شد در خوبروئیکه مطلق یوسف مصرست گوئی 
 پدر ترتیب کرد آموزگارشکه تا ضایع نگردد روزگارش 
 بر این گفتار بر بگذشت یک چندکه شد در هر هنر خسرو هنرمند 
 چنان قادر سخن شد در معانیکه بحری گشت در گوهرفشانی 
 فصیحی کو سخن چون آب گفتیسخن با او به اصطرلاب گفتی 
 چو از باریک بینی موی می‌سفتبه باریکی سخن چون موی می‌گفت 
 پس از نه سالگی مکتب رها کردحساب جنگ شیر و اژدها کرد 
 چو بر ده سالگی افکند بنیادسر سی سالگان می‌داد بر باد 
 بسر پنجه شدی با پنجه شیرستونی را قلم کردی به شمشیر 
 به تیر از موی بگشادی گره رابه نیزه حلقه بربودی زره را 
 در آن آماج کو کردی کمان بازز طبل زهره کردی طبلک باز 
 کسی کو ده کمان حالی کشیدیکمانش را به حمالی کشیدی 
 ز ده دشمن کمندش خام‌تر بودز نه قبضه خدنگش تام‌تر بود 
 بدی گر خود بدی دیو سپیدیبه پیش بید برگش برگ بیدی 
 چو برق نیزه را بر سنگ راندیسنان در سینه خارا نشاندی 
 چو عمر آمد به حد چارده سالبر آمد مرغ دانش را پر و بال 
 نظر در جستنیهای نهان کردحساب نیک و بدهای جهان کرد 
 بزرگ امید نامی بود دانابزرگ امید از عقل و توانا 
 زمین جو جو شده در زیر پایشفلک را جو به جو پیموده رایش 
 به دست آورده اسرار نهانیکلید گنجهای آسمانی 
 طلب کردش به خلوت شاهزادهزبان چون تیغ هندی بر گشاده 
 جواهر جست از آن دریای فرهنگبه چنگ آورد و زد بر دامنش چنگ 
 دل روشن به تعلیمش برافروختوزو بسیار حکمتها در آموخت 
 ز پرگار زحل تا مرکز خاکفرو خواند آفرینش‌های افلاک 
 به اندک عمر شد دریا درونیبه هر فنی که گفتی ذو فنونی 
 دل از غفلت به آگاهی رسیدشقدم بر پایه شاهی رسیدش 
 چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرارنهانی‌های این گردنده پرگار 
 ز خدمت خوشترش نامد جهانینبودی فارغ از خدمت زمانی 
 جهاندار از جهانش دوستر داشتجهان چبود ز جانش دوستر داشت 
 ز بهر جان درازیش از جهان شاهز هر دستی درازی کرد کوتاه 
 منادی را ندا فرمود در شهرکه وای آن کس که او بر کس کند قهر 
 اگر اسبی چرد در کشتزاریو گر غصبی رود بر میوه داری 
 و گر کس روی نامحرم به بیندهمان در خانه ترکی نشیند 
 سیاست را ز من گردد سزاواربر این سوگندهائی خورد بسیار 
 چو شه در عدل خود ننمود سستیپدید آمد جهان را تندرستی 
 خرابی داشت از کار جهان دستجهان از دستکار این جهان رست