نظامی (خسرو و شیرین)/نشسته شاه روزی نیم هشیار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(نشسته شاه روزی نیم هشیار)
'


 نشسته شاه روزی نیم هشیاربه امیدی که گردد بخت بیدار 
 در آمد قاصدی از ره به تعجیلز هندوستان حکایت کرد با پیل 
 مژه چون کاس چینی نم گرفتهمیان چون موی زنگی خم گرفته 
 به خط چین و زنگ آورد منشورکه شاه چین و زنگ از تخت شد دور 
 گشاد این ترک خو چرخ کیانیز هندوی دو چشمش پاسبانی 
 دو مرواریدش از مینا بریدندبه جای رشته در سوزن کشیدند 
 دو لعبت باز رابی پرده کردندره سرمه به میل آزرده کردند 
 چو یوسف گم شد از دیوان دادشزمانه داغ یعقوبی نهادش 
 جهان چشم جهان بینش ترا دادبجای نیزه در دستش عصا داد 
 چو سالار جهان چشم از جهان بستبه سالاری ترا باید میان بست 
 ز نزدیکان تخت خسروانینبشته هر یکی حرفی نهانی 
 که زنهار آمدن را کار فرمایجهان از دست شد تعجیل بنمای 
 گرت سر در گلست آنجا مشویشو گر لب بر سخن با کس مگویش 
 چو خسرو دید که ایام آن عمل کردکمند افزود و شادروان بدل کرد 
 درستش شد که این دوران بد عهدبقم با نیل دارد سر که با شهد 
 هوای خانه خاکی چنین استگهی زنبور و گاهی انگبین است 
 عمل با عزل دارد مهربا کینترش تلخیست با هر چرب و شیرین 
 ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئیمسلم نیست از سنگش سبوئی 
 چو دربند وجودی راه غم گیرفراغت بایدت راه عدم گیر 
 بنه چون جان به باد پاک بربنددر زندان سرای خاک بربند 
 جهان هندوست تا رختت نگیردمگیرش سست تا سختت نگیرد 
 در این دکان نیابی رشته تائیکه نبود سوز نیش اندر قفائی 
 که آشامد کدوئی آب ازو سردکز استسقا نگردد چون کدو زرد 
 درخت آنگه برون آرد بهاریکه بشکافد سر هر شاخساری 
 فلک تا نشکند پشت دوتائیبکس ندهد یکی جو مومیائی 
 چو بی‌مردن کفن در کس نپوشندبه ار مردم چو کرم اطلس نپوشند 
 چو باید شد بدان گلگونه محتاجکه گردد بر در گرمابه تاراج 
 لباسی پوش چون خورشید و چون ماهکه باشد تا تو باشی با تو همراه 
 برافشان دامن از هر خوان که داریقناعت کن بدین یک نان که داری 
 جهانا چند ازین بیداد کردنمرا غمگین و خود را شاد کردن 
 غمین داری مرا شادت نخواهمخرابم خواهی آبادت نخواهم 
 تو آن گندم نمای جو فروشیکه در گندم جو پرسیده پوشی 
 چو گندم گوژ و چون جو زردم از توجوی ناخورده گندم خردم از تو 
 تو را بس باد ازین گندم نمائیمرا زین دعوی سنگ آسیائی 
 همان بهتر که شب تا شب درین چاهبه قرصی جو گشایم روزه چون ماه 
 نظامی چون مسیحا شو طرفدارجهان بگذار بر مشتی علف خوار 
 علف خواری کنی و خر سواریپس آنگه غزل عیسی چشم داری 
 چو خر تازنده باشی بار می‌کشکه باشد گوشت خر در زندگی خوش