نظامی (خسرو و شیرین)/نخستین بار گفتش کز کجائی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(نخستین بار گفتش کز کجائی)
'


 نخستین بار گفتش کز کجائیبگفت از دار ملک آشنائی 
 بگفت آنجا به صنعت در چه کوشندبگفت انده خرند و جان فروشند 
 بگفتا جان فروشی در ادب نیستبگفت از عشقبازان این عجب نیست 
 بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان 
 بگفتا عشق شیرین بر تو چونستبگفت از جان شیرینم فزونست 
 بگفتا هر شبش بینی چو مهتاببگفت آری چو خواب آید کجا خواب 
 بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاکبگفت آنگه که باشم خفته در خاک 
 بگفتا گر خرامی در سرایشبگفت اندازم این سر زیر پایش 
 بگفتا گر کند چشم تو را ریشبگفت این چشم دیگر دارمش پیش 
 بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگبگفت آهن خورد ور خود بود سنگ 
 بگفتا گر نیابی سوی او راهبگفت از دور شاید دید در ماه 
 بگفتا دوری از مه نیست در خوربگفت آشفته از مه دور بهتر 
 بگفتا گر بخواهد هر چه داریبگفت این از خدا خواهم به زاری 
 بگفتا گر به سر یابیش خوشنودبگفت از گردن این وام افکنم زود 
 بگفتا دوستیش از طبع بگذاربگفت از دوستان ناید چنین کار 
 بگفت آسوده شو که این کار خامستبگفت آسودگی بر من حرام است 
 بگفتا رو صبوری کن درین دردبگفت از جان صبوری چون توان کرد 
 بگفت از صبر کردن کس خجل نیستبگفت این دل تواند کرد دل نیست 
 بگفت از عشق کارت سخت زار استبگفت از عاشقی خوشتر چکار است 
 بگفتا جان مده بس دل که با اوستبگفتا دشمنند این هر دو بی دوست 
 بگفتا در غمش می‌ترسی از کسبگفت از محنت هجران او بس 
 بگفتا هیچ هم خوابیت بایدبگفت ار من نباشم نیز شاید 
 بگفتا چونی از عشق جمالشبگفت آن کس نداند جز خیالش 
 بگفت از دل جدا کن عشق شیرینبگفتا چون زیم بی‌جان شیرین 
 بگفت او آن من شد زو مکن یادبگفت این کی کند بیچاره فرهاد 
 بگفت ار من کنم در وی نگاهیبگفت آفاق را سوزم به آهی 
 چو عاجز گشت خسرو در جوابشنیامد بیش پرسیدن صوابش 
 به یاران گفت کز خاکی و آبیندیدم کس بدین حاضر جوابی 
 به زر دیدم که با او بر نیایمچو زرش نیز بر سنگ آزمایم 
 گشاد آنگه زبان چون تیغ پولادفکند الماس را بر سنگ بنیاد 
 که ما را هست کوهی بر گذرگاهکه مشکل می‌توان کردن بدو راه 
 میان کوه راهی کند بایدچنانک آمد شد ما را بشاید 
 بدین تدبیر کس را دسترس نیستکه کار تست و کار هیچ کس نیست 
 به حق حرمت شیرین دلبندکز این بهتر ندانم خورد سوگند 
 که با من سر بدین حاجت در آریچو حاجتمندم این حاجت برآری 
 جوابش داد مرد آهنین چنگکه بردارم ز راه خسرو این سنگ 
 به شرط آنکه خدمت کرده باشمچنین شرطی به جای آورده باشم 
 دل خسرو رضای من بجویدبه ترک شکر شیرین بگوید 
 چنان در خشم شد خسرو ز فرهادکه حلقش خواست آزردن به پولاد 
 دگر ره گفت ازین شرطم چه باکستکه سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست 
 اگر خاکست چون شاید بریدنو گر برد کجا شاید کشیدن 
 به گرمی گفت کاری شرط کردمو گر زین شرط برگردم نه مردم 
 میان دربند و زور دست بگشایبرون شو دست برد خویش بنمای 
 چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دلنشان کوه جست از شاه عادل 
 به کوهی کرد خسرو رهنمونشکه خواند هر کس اکنون بی ستونش 
 به حکم آنکه سنگی بود خارابه سختی روی آن سنگ آشکارا 
 ز دعوی گاه خسرو با دلی خوشروان شد کوهکن چون کوه آتش 
 بر آن کوه کمرکش رفت چون بادکمر دربست و زخم تیشه بگشاد 
 نخست آزرم آن کرسی نگهداشتبر او تمثال‌های نغز بنگاشت 
 به تیشه صورت شیرین بر آن سنگچنان بر زد که مانی نقش ارژنگ 
 پس آنگه از سنان تیشه تیزگزارش کرد شکل شاه و شبدیز 
 بر آن صورت شنیدی کز جوانیجوانمردی چه کرد از مهربانی 
 وزان دنبه که آمد پیه پروردچه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد 
 اگرچه دنبه بر گرگان تله بستبه دنیه شیر مردی زان تله رست 
 چو پیه از دنیه زانسان دید بازیتو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی 
 مکن کین میش دندان پیر داردبه خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد 
 چو برنج طالعت نمد ذنب دارز پس رفتن چرا باید ذنب وار