نظامی (خسرو و شیرین)/مهین بانو دلش دادی شب و روز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(مهین بانو دلش دادی شب و روز)
'


 مهین بانو دلش دادی شب و روزبدان تا نشکند ماه دل افروز 
 یکی روزش به خلوت پیش خود خواندکه عمرش آستین بر دولت افشاند 
 کلید گنجها دادش که بر گیرکه پیشت مرد خواهد مادر پیر 
 در آمد کار اندامش به سستیبه بیماری کشید از تن درستی 
 چو روزی چند بروی رنج شد چیرتن از جان سیر شد جان از جهان سیر 
 جهان از جان شیرینش جدا کردبه شیرین هم جهان هم جان رها کرد 
 فرو شد آفتابش در سیاهیبنه در خاک برد از تخت شاهی 
 چنین است آفرینش را ولایتکه باشد هر بهاری را نهایت 
 نیامد شیشه‌ای از سنگ در دستکه باز آن شیشه را هم سنگ نشکست 
 فغان زین چرخ کز نیرنگ سازیگهی شیشه کند گه شیشه‌بازی 
 به اول عهد زنبور انگبین کردبه آخر عهد باز آن انگبین خورد 
 بدین قالب که بادش در کلاهستمشو غره که مشتی خاک را هست 
 ز بادی کو کلاه از سر کند دورگیاه آسوده باشد سرو رنجور 
 بدین خان کو بنا بر باد داردمشو غره که بد بنیاد دارد 
 چه می‌پیچی درین دام گلو پیچکه جوزی پوده بینی در میان هیچ 
 چو روباهان و خرگوشان منه گوشبه روبه بازی این خواب خرگوش 
 بسا شیر شکار و گرگ جنگیکه شد در زیر این روبه پلنگی 
 نظر کردم ز روی تجربت هستخوشیهای جهان چون خارش دست 
 به اول دست را خارش خوش افتدبه آخر دست بر دست آتش افتد 
 همیدون جام گیتی خوشگوار استبه اول مستی و آخر خمار است 
 رها کن غم که دنیا غم نیرزدمکن شادی که شادی هم نیرزد 
 اگر خواهی جهان در پیش کردنشکم‌واری نخواهی بیش خوردن 
 گرت صد گنج هست ار یکدرم نیستنصیبت زین جهان جز یک شکم نیست 
 همی تا پای دارد تندرستیز سختی‌ها نگیرد طبع سستی 
 چو برگردد مزاج از استقامتبه دشواری به دست آید سلامت 
 دهان چندان نماید نوش خندیکه یابد در طبیعت نوشمندی 
 چو گیرد ناامیدی مرد را گوشکند راه رهائی را فراموش 
 جهان تلخ است خوی تلخناکشبه کم خوردن توان رست از هلاکش 
 مشو پر خواره چون کرمان در این گوربه کم خوردن کمر دربند چون مور 
 ز کم خوردن کسی را تب نگیردز پر خوردن به روزی صد بمیرد 
 حرام آمد علف تاراج کردنبه دارو طبع را محتاج کردن 
 چو باشد خوردن نان گلشکروارنباشد طبع را با گلشکر کار 
 چو گلبن هر چه بگذاری بخنددچو خوردی گر شکر باشد بگندد 
 چو دنیا را نخواهی چند جوئیبدو پوئی بد او چند گوئی 
 غم دنیا کسی در دل نداردکه در دنیا چو ما منزل ندارد 
 درین صحرا کسی کو جای گیر استز مشتی آب و نانش ناگزیر است 
 مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگکه بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ 
 جهان از نام آنکس ننگ داردکه از بهر جهان دلتنگ دارد 
 غم روزی مخور تا روز ماندکه خود روزی رسان روزی رساند 
 فلک با این همه ناموس و نیرنگشب و روز ابلقی دارد کهن لنگ 
 بر این ابلق که آمد شد گزیندچو این آمد فرود آن بر نشیند 
 در این سیلاب غم کز ما پدر بردپسر چون زنده ماند چون پدر مرد 
 کسی کو خون هندوئی بریزدچو وارث باشد آن خون برنخیزد 
 چه فرزندی تو با این ترکتازیکه هندوی پدرکش را نوازی 
 بزن تیری بدین کوژ کمان پشتکه چندین پشت بر پشت ترا کشت 
 فلک را تا کمان بی‌زه نگرددشکار کس در او فربه نگردد 
 گوزنی را که ره بر شیر باشدگیا در زیر پی شمشیر باشد 
 تو ایمن چون شدی بر ماندن خویشکه داری باد در پس چاه در پیش 
 مباش ایمن که این دریای خاموشنکرد است آدمی خوردن فراموش 
 کدامین ربع را بینی ربیعیکزان بقعه برون ناید بقیعی 
 جهان آن به که دانا تلخ گیردکه شیرین زندگانی تلخ میرد 
 کسی کز زندگی با درد و داغ استبه وقت مرگ خندان چون چراغ است 
 سرانی کز چنین سر پرفسوسندچون گل گردن زنان را دست بوسند 
 اگر واعظ بود گوید که چون کاهتو بفکن تامنش بر دارم از راه 
 و گر زاهد بود صد مرده کوشدکه تو بیرون کنی تا او بپوشد 
 چو نامد در جهان پاینده چیزیهمه ملک جهان نرزد پشیزی 
 ره آورد عدم ره توشه خاکسرشت صافی آمد گوهر پاک 
 چنین گفتند دانایان هشیارکه نیک و بد به مرگ آید پدیدار 
 بسا زن نام کانجان مرد یابیبسا مردا که رویش زرد یابی 
 خداوندا چو آید پای بر سنگفتد کشتی در آن گردابه تنگ 
 نظامی را به آسایش رسانیببخشی و ببخشایش رسانی