نظامی (خسرو و شیرین)/ملک بار دگر گفت از دل افروز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(ملک بار دگر گفت از دل افروز)
'


 ملک بار دگر گفت از دل افروزبه گفتن گفتن از ما می‌رود روز 
 مکن با من حساب خوبروئیکه صد ره خوبتر زانی که گوئی 
 فروغ چشمی ای دوری ز تو دورچراغ صبحی ای نور علی نور 
 به دریا مانی از گوهر فشانیولی آب تو آب زندگانی 
 تو در آیینه دیدی صورت خویشبه چشم من دری صدبار ازان بیش 
 ترا گر بر زبان گویم دلارامدهانم پر شکر گردد بدین نام 
 گرت خورشید خوانم نیز هستیکه مه را بر فلک رونق شکستی 
 دل شکر دران تاریخ شد تنگکه یاقوت تو بیرون آمد از سنگ 
 سهی سرو آن زمان شد در چمن سستکه سیمین نار تو بر نارون رست 
 رطب و استخوان آن شب شکستندکه خرمای لبت را نخل بستند 
 ارم را سکه رویت کلید استوصالت چون ارم زان ناپدید است 
 قمر در نیکوی دل داده توستشکر مولای مولا زاده توست 
 گلت چون با شکر هم خواب گرددطبرزد را دهان پر آب گردد 
 به هر مجلس که شهدت خوان دراردبه صورتهای مومین جان در آرد 
 صدف چون بر گشاید کامراکامکند در وام از آن دندان در فام 
 گر از یک موی خود نیمی فروشیبخرم گر به اقلیمی فروشی 
 بدین خوبی که رویت رشک ما هستمبین در خود که خودبینی گناهست 
 مبادا چشم کس بر خوبی خویشکه زخم چشم خوبی را کند ریش 
 مریز آخر چو بر من پادشاهیبدین سان خون من در بی گناهی 
 اگر شاهی نشان گوهرت کوو گر شیرینی آخر شکرت کو 
 رها کن جنگ و راه صلح بگشاینفاق‌آمیز عذری چند بنمای 
 نه بد گفتم نه بد گوئیست کارمو گر گفتم یکی را صد هزارم 
 اگر چه رسم خوبان تند خوئیستنکوئی نیز هم رسم نکوئیست 
 خداوندان اگر تندی نمایندبه رحمت نیز هم لختی گرایند 
 مکن بیداد با یار قدیمیکه گر تندی نگارا هم رحیمی 
 چو باد از آتشم تا کی گریزینه من خاک توام؟ آبم چه ریزی 
 ز تو با آنکه استحقاق دارمسر از طوق نوازش طاق دارم 
 همه دانندگان را هست معلولکه باشد مستحق پیوسته محروم 
 مرا تا دل بود دلبر تو باشیز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی 
 گر از بند تو خود جویم جدائیز بند دل کجا یابم رهائی 
 بس این اسب جفا بر من دواندنگهم در خاک و گه در خون نشاندن 
 به شیرینی صلا در شهر دادنبه تلخی پاسخی چون زهر دادن 
 مرا سهل است کین بار آزمودممبارک باد بسیار آزمودم 
 بسا رخنه که اصل محکمی‌هاستبسا انده که در وی خرمی‌هاست 
 جفا کردن نه بس فرخنده فالیستمکن کامشب شبی آخر نه سالیست 
 دلم خوش کن که غمخوار آمدستمترا خواهم بدین کار آمدستم 
 چو شمع از پای ننشینم بدین کارکه چون من هست شیرین جوی بسیار 
 همانا شمع از آن با آب دیده استکه او نیز از لب شیرین بریده‌است 
 گره بر دل چرا دارد نی قندمگر کو نیز شیرین راست در بند 
 چرا نخل رطب بر دل خورد خارمگر کو هم به شیرین شد گرفتار 
 همیدون شیر اگر شیرین نبودیبه طفلی خلق را تسکین نبودی 
 به شیرینی روند این یک دو مسکینتو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟