نظامی (خسرو و شیرین)/مبارک روزی از خوش روزگاران

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(مبارک روزی از خوش روزگاران)
'


 مبارک روزی از خوش روزگاراننشسته بود شیرین پیش یاران 
 سخن می‌رفتشان در هر نوردیچنانک آید ز هر گرمی و سردی 
 یکی عیش گذشته یاد می‌کردبدان تاریخ دل را شاد می‌کرد 
 یکی افسانه آینده می‌خواندکه شادی بیشتر خواهیم ازین راند 
 ز هر شیوه سخن کان دلنواز استبگفتند آنچه وا گفتن دراز است 
 سخن چون شد مسلسل عاقبت کارستون بیستون آمد پدیدار 
 به خنده گفت با یاران دل‌افروزعلم بر بیستون خواهم زد امروز 
 به بینم کاهنین بازوی فرهادچگونه سنگ می‌برد به پولاد 
 مگر زان سنگ و آهن روزگاریبه دلگرمی فتد بر من شراری 
 بفرمود اسب را زین بر نهادنصبا را مهد زرین بر نهادن 
 نبود آن روز گلگون در وثاقشبر اسبی دیگر افتاد اتفاقش 
 برون آمد چه گویم چون بهاریبه زیبائی چو یغمائی نگاری 
 روان شد نرگسان پر خواب گشتهچو صد خرمن گل سیراب گشته 
 بدان نازک تنی و آبداریچو مرغی بود در چابک سواری 
 چنان چابک نشین بود آن دلارامکه برجستی به زین مقدار ده گام 
 ز نعلش بر صبا مسمار می‌زدزمین را چون فلک پرگار می‌زد 
 چو آمد با نثار مشک و نسرینبر آن کوه سنگین کوه سیمین 
 ز عکس روی آن خورشید رخشانز لعل آن سنگ‌ها شد چون بدخشان 
 چو کوهی کوهکن را نزد خود خواندوز آنجا کوه تن زی کوهکن راند 
 به یاد لعل او فرهاد جان کنکننده کوه را چون مرد کان کن 
 ز یار سنگدل خرسنگ می‌خوردولیکن عربده با سنگ می‌کرد 
 عیار دستبردش را در آن سنگترازوئی نیامد راست در چنگ 
 به شخص کوه پیکر کوه می‌کندغمی در پیش چون کوه دماوند 
 درون سنگ از آن می‌کند مادامکه از سنگش برون می‌آمد آن کام 
 رخ خارا به خون لعل می‌شستمگر در سنگ خارا لعل می‌جست 
 چو از لعل لب شیرین خبر یافتبه سنگ خاره در گفتی گهر یافت 
 به دستش آهن از دل گرم‌تر گشتبه آهن سنگش از گل نرم‌تر گشت 
 به دستی سنگ را می‌کند چون گلبه دیگر دست می‌زد سنگ بر دل 
 دلش را عشق آن بت می‌خراشیدچو بت بودش چرا بت می‌تراشید 
 شکر لب داشت با خود ساغری شیربه دستش داد کاین بر یاد من گیر 
 ستد شیر از کف شیرین جوانمردبه شیرینی چه گویم چون شکر خورد 
 چو شیرین ساقیی باشد هم آغوشنه شیر ار زهر باشد هم شود نوش 
 چو عاشق مست گشت از جام باقیز مجلس عزم رفتن کرد ساقی 
 شد اندامش گران از زر کشیدنفرو مانداسبش از گوهر کشیدن 
 نه اسب ار کوه زر بودی ندیمشسقط گشتی به زیر کوه سیمش 
 چنین گویند که اسب باد رفتارسقط شد زیر آن گنج گهربار 
 چو عاشق دیدکان معشوق چالاکفرو خواهد فتاد از باد بر خاک 
 به گردن اسب را با شهسوارشز جا برداشت و آسان کرد کارش 
 به قصرش برد از انسان ناز پروردکه موئی بر تن شیرین نیازرد 
 نهادش بر بساط نوبتی گاهبه نوبت گاه خویش آمد دگر راه 
 همان آهنگری با خاره می‌کردهمان سنگی به آهن پاره می‌کرد 
 شده بر کوه کوهی بر دل تنگسری بر سنگ می‌زد بر سر سنگ 
 چو آهو سبزه‌ای بر کوه دیدهز شورستان به گورستان رمیده