نظامی (خسرو و شیرین)/شباهنگام کاین عنقای فرتوت
ظاهر
| شباهنگام کاین عنقای فرتوت | شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت | |||||
| به دشت انجرک آرام کردند | بنوشانوش میدر جام کردند | |||||
| در آن صحرا فرو خفتند سرمست | ریاحین زیر پای و باده بر دست | |||||
| چو روز از دامن شب سر برآورد | زمانه تاج زرین بر سر آورد | |||||
| بر آن پیروزه تخت آن تاجداران | رها کردند می بر جرعه خواران | |||||
| وز آنجا تا در دیر پری سوز | پریدند آن پریرویان به یک روز | |||||
| در آن مینوی میناگون چمیدند | فلک را رشته در مینا کشیدند | |||||
| بساطی سبز چون جان خردمند | هوائی معتدل چون مهر فرزند | |||||
| نسیمی خوشتر از باد بهشتی | زمین را در به دریا گل به کشتی | |||||
| شقایق سنگ را بتخانه کرده | صبا جعد چمن را شانه کرده | |||||
| مسلسل گشته بر گلهای حمری | نوای بلبل و آواز قمری | |||||
| پرنده مرغکان گستاخ گستاخ | شمایل بر شمایل شاخ بر شاخ | |||||
| بهر گوشه دو مرغک گوش بر گوش | زده بر گل صلای نوش بر نوش | |||||
| بدان گلشن رسید آن نقش پرداز | همان نقش نخستین کرد آغاز | |||||
| پری پیکر چو دید آن سبزه خوش | به می بنشست با جمعی پریوش | |||||
| دگر ره دید چشم مهربانش | در آن صورت که بود آرام جانش | |||||
| شگفتی ماند از آن نیرنگ سازی | گذشت اندیشه کارش ز بازی | |||||
| دل سرگشته را دنبال برداشت | به پای خود شد آن تمثال برداشت | |||||
| در آن آیینه دید از خود نشانی | چو خود را یافت بیخود شد زمانی | |||||
| چنان شد در سخن ناساز گفتن | کزان گفتن نشاید باز گفتن | |||||
| لعاب عنکبوتان مگس گیر | همائی را نگر چون کرد نخجیر | |||||
| در آن چشمه که دیوان خانه کردند | پری را بین که چون دیوانه کردند | |||||
| به چاره هر کجا تدبیر سازند | نه مردم دیو را نخجیر سازند | |||||
| چو آن گل برگ رویان بر سر خاک | گل صد برگ را دیدند غمناک | |||||
| بدانستند کان کار پری نیست | عجب کاریست کاری سرسری نیست | |||||
| از آن پیشه پشیمانی گرفتند | بر آن صورت ثناخوانی گرفتند | |||||
| که سر بازی کنیم و جان فشانیم | مگر کاحوال صورت باز دانیم | |||||
| چو شیرین دید که ایشان راستگویند | به چاره راست کردن چاره جویند | |||||
| به یاری خواستن بنمود زاری | که یاران را ز یارانست یاری | |||||
| ترا از یار نگریزد بهر کار | خدای است آنکه بی مثل است و بی یار | |||||
| بسا کارا که از یاری برآید | به باید یار تا کاری برآید | |||||
| بدان بت پیکران گفت آن دلارام | کز این پیکر شدم بیصبر و آرام | |||||
| بیا تا این حدیث از کس نپوشیم | بدین تمثال نوشین باده نوشیم | |||||
| دگر باره نشاط آغاز کردند | میآوردند و عشرت ساز کردند | |||||
| پیاپی شد غزلهای فراقی | بر آمد بانک نوشا نوش ساقی | |||||
| بت شیرین نبید تلخ در دست | از آن تلخی و شیرینی جهان مست | |||||
| بهر نوبت که میبر لب نهادی | زمین را پیش صورت بوسه دادی | |||||
| چو مستی عاشقی را تنگتر کرد | صبوری در زمان آهنگ در کرد | |||||
| یکی را زان بتان بنشاند در راه | که هر کس را که بینی بر گذرگاه | |||||
| نظر کن تا درین سامان چو پوید | وزین صورت به پرسش تا چه گوید | |||||
| بسی پرسیده شد پنهان و پیدا | نمیشد سر آن صورت هویدا | |||||
| تن شیرین گرفت از رنج سستی | کز آن صورت ندادش کس درستی | |||||
| در آن اندوه میپیچید چون مار | فشاند از جزعها لولوی شهوار | |||||