نظامی (خسرو و شیرین)/شباهنگام کاین عنقای فرتوت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(شباهنگام کاین عنقای فرتوت)
'


 شباهنگام کاین عنقای فرتوتشکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت 
 به دشت انجرک آرام کردندبنوشانوش می‌در جام کردند 
 در آن صحرا فرو خفتند سرمستریاحین زیر پای و باده بر دست 
 چو روز از دامن شب سر برآوردزمانه تاج زرین بر سر آورد 
 بر آن پیروزه تخت آن تاجدارانرها کردند می بر جرعه خواران 
 وز آنجا تا در دیر پری سوزپریدند آن پریرویان به یک روز 
 در آن مینوی میناگون چمیدندفلک را رشته در مینا کشیدند 
 بساطی سبز چون جان خردمندهوائی معتدل چون مهر فرزند 
 نسیمی خوشتر از باد بهشتیزمین را در به دریا گل به کشتی 
 شقایق سنگ را بتخانه کردهصبا جعد چمن را شانه کرده 
 مسلسل گشته بر گلهای حمرینوای بلبل و آواز قمری 
 پرنده مرغکان گستاخ گستاخشمایل بر شمایل شاخ بر شاخ 
 بهر گوشه دو مرغک گوش بر گوشزده بر گل صلای نوش بر نوش 
 بدان گلشن رسید آن نقش پردازهمان نقش نخستین کرد آغاز 
 پری پیکر چو دید آن سبزه خوشبه می بنشست با جمعی پریوش 
 دگر ره دید چشم مهربانشدر آن صورت که بود آرام جانش 
 شگفتی ماند از آن نیرنگ سازیگذشت اندیشه کارش ز بازی 
 دل سرگشته را دنبال برداشتبه پای خود شد آن تمثال برداشت 
 در آن آیینه دید از خود نشانیچو خود را یافت بی‌خود شد زمانی 
 چنان شد در سخن ناساز گفتنکزان گفتن نشاید باز گفتن 
 لعاب عنکبوتان مگس گیرهمائی را نگر چون کرد نخجیر 
 در آن چشمه که دیوان خانه کردندپری را بین که چون دیوانه کردند 
 به چاره هر کجا تدبیر سازندنه مردم دیو را نخجیر سازند 
 چو آن گل برگ رویان بر سر خاکگل صد برگ را دیدند غمناک 
 بدانستند کان کار پری نیستعجب کاریست کاری سرسری نیست 
 از آن پیشه پشیمانی گرفتندبر آن صورت ثناخوانی گرفتند 
 که سر بازی کنیم و جان فشانیممگر کاحوال صورت باز دانیم 
 چو شیرین دید که ایشان راستگویندبه چاره راست کردن چاره جویند 
 به یاری خواستن بنمود زاریکه یاران را ز یارانست یاری 
 ترا از یار نگریزد بهر کارخدای است آنکه بی مثل است و بی یار 
 بسا کارا که از یاری برآیدبه باید یار تا کاری برآید 
 بدان بت پیکران گفت آن دلارامکز این پیکر شدم بی‌صبر و آرام 
 بیا تا این حدیث از کس نپوشیمبدین تمثال نوشین باده نوشیم 
 دگر باره نشاط آغاز کردندمی‌آوردند و عشرت ساز کردند 
 پیاپی شد غزلهای فراقیبر آمد بانک نوشا نوش ساقی 
 بت شیرین نبید تلخ در دستاز آن تلخی و شیرینی جهان مست 
 بهر نوبت که می‌بر لب نهادیزمین را پیش صورت بوسه دادی 
 چو مستی عاشقی را تنگ‌تر کردصبوری در زمان آهنگ در کرد 
 یکی را زان بتان بنشاند در راهکه هر کس را که بینی بر گذرگاه 
 نظر کن تا درین سامان چو پویدوزین صورت به پرسش تا چه گوید 
 بسی پرسیده شد پنهان و پیدانمی‌شد سر آن صورت هویدا 
 تن شیرین گرفت از رنج سستیکز آن صورت ندادش کس درستی 
 در آن اندوه می‌پیچید چون مارفشاند از جزعها لولوی شهوار