نظامی (خسرو و شیرین)/دگر ره گفت کای دریای دربار
ظاهر
| دگر ره گفت کای دریای دربار | چو در صافی و چون دریا عجب کار | |||||
| عجب دارم زیارانی که خفتند | که خواب دیده را با کس نگفتند | |||||
| همه گفتند چون ما در زمین آی | نگوید کس چنین رفتم چنین آی | |||||
| جوابش داد دانای نهانی | که نقد این جهانست آن جهانی | |||||
| نگنجد آن ترنم اندرین ساز | مخالف باشد ار برداری آواز | |||||
| نفس در آتش آری دم بگیرد | و گر آتش در آب آری بمیرد | |||||