نظامی (خسرو و شیرین)/دلا از روشنی شمعی برافروز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(دلا از روشنی شمعی برافروز)
'


 دلا از روشنی شمعی برافروزز شمع آتش پرستیدن بیاموز 
 بیارا خاطر ار آتش‌پرستیاز آتش خانه خطر نشستی 
 من خاکی کزین محراب هیچمچنو صد را به حکمت گوش پیچم 
 بسی دارم سخن کان دل پذیردچگویم چون کسم دامن نگیرد 
 منم دانسته در پرگار عالمبه تصریف و به نحو اسرار عالم 
 همه زیچ فلک جدول به جدولبه اصطرلاب حکمت کرده‌ام حل 
 که پرسید از من اسرار فلک راکه معلومش نکردم یک به یک را 
 زسر تا پای این دیرینه گلشنکنم گر گوش داری بر تو روشن 
 از آن نقطه که خطش مختلف بودنخستین جنبشی کامد الف بود 
 بدان خط چون دگر خط بست پرگاربسیطی زان دوی آمد پدیدار 
 سه خط چون کرد بر مرکز محیطیبه جسم آماده شد شکل بسیطی 
 خط است آنگه بسیط آنگاه اجسامکه ابعاد ثلثش کرده اندام 
 توان دانست عالم را به غایتبدین ترتیب از اول تا نهایت 
 چو بر عقل این نمونه گشت ظاهربه یک تک میدود ز اول به آخر 
 خدایست آنکه حد ظاهر نداردوجودش اول و آخر ندارد 
 خدابین شو که پیش اهل بینشتنگ باشد حجاب آفرینش 
 بدان خود را که از راه معانیخدا را دانی ار خود را بدانی 
 بدین نزدیکیت آیینه در پیشفلک چه بود بدان دوری میندیش 
 تو آن نوری که چرخت طشت شمعستنمودار دو عالم در تو جمعست 
 نظامی بیش از این راز نهانیمگو تا از حکایت وا نمانی