نظامی (خسرو و شیرین)/در آن مدت که من در بسته بودم
ظاهر
| در آن مدت که من در بسته بودم | سخن با آسمان پیوسته بودم | |||||
| گهی برج کواکب میبریدم | گهی ستر ملایک میدریدم | |||||
| یگانه دوستی بودم خدائی | به صد دل کرده با جان آشنائی | |||||
| تعصب را کمر در بسته چون شیر | شده بر من سپر بر خصم شمشیر | |||||
| در دنیا بدانش بند کرده | ز دنیا دل بدین خرسند کرده | |||||
| شبی در هم شده چون حلقه زر | به نقره نقره زد بر حلقه در | |||||
| درآمد سر گرفته سر گرفته | عتابی سخت با من در گرفته | |||||
| که احسنت ای جهاندار معانی | که در ملک سخن صاحبقرانی | |||||
| پس از پنجاه چله در چهل سال | مزن پنجه در این حرف ورق مال | |||||
| درین روزه چو هستی پای بر جای | به مردار استخوانی روزه مگشای | |||||
| نکرده آرزو هرگز ترا بند | که دنیا را نبودی آرزومند | |||||
| چو داری در سنان نوک خامه | کلید قفل چندین گنجنامه | |||||
| مسی را زر بر اندودن غرض چیست | زر اندر سیمتر زین میتوان زیست | |||||
| چرا چون گنج قارون خاک بهری | نه استاد سخن گویان دهری؟ | |||||
| در توحید زن کاوازه داری | چرا رسم مغان را تازه داری | |||||
| سخندانان دلت را مرده دانند | اگر چه زند خوانان زنده خوانند | |||||
| ز شورش کردن آن تلخ گفتار | ترشروئی نکردم هیچ در کار | |||||
| ز شیرین کاری شیرین دلبند | فرو خواندم به گوشش نکتهای چند | |||||
| وزان دیبا که میبستم طرازش | نمودم نقشهای دل نوازش | |||||
| چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ | فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ | |||||
| بدو گفتم ز خاموشی چه جوئی | زبانت کو که احسنتی بگوئی | |||||
| به صد تسلیم گفت ای من غلامت | زبانم وقف بر تسبیح نامت | |||||
| چو بشنیدم ز شیرین داستان را | ز شیرینی فرو بردم زبان را | |||||
| چنین سحری تو دانی یاد کردن | بتی را کعبهای بنیاد کردن | |||||
| مگر شیرین بدان کردی دهانم | که در حلقم شکر گردد زبانم | |||||
| اگر خوردم زبان را من شکروار | زبان چون توئی بادا شکربار | |||||
| به پایان بر چو این ره بر گشادی | تمامش کن چو بنیادش نهادی | |||||
| در این گفتن ز دولت یاریت باد | برومندی و برخورداریت باد | |||||
| چرا گشتی درین بیغوله پا بست | چنین نقد عراقی بر کف دست | |||||
| رکاب از شهربند گنجه بگشای | عنان شیر داری پنجه بگشای | |||||
| فرس بیرون فکن میدان فراخست | تو سرسبزی و دولت سبز شاخست | |||||
| زمانه نغز گفتاری ندارد | و گر دارد چو تو باری ندارد | |||||
| همائی کن برافکن سایه برکار | ولایت را به جغدی چند مسپار | |||||
| چراغند این دو سه پروانه خویش | پدیدار آمده در خانه خویش | |||||
| دو منزل گر شوند از شهر خود دور | نبینی هیچ کس را رونق و نور | |||||
| تو آن خورشید نورانی قیاسی | که مشرق تا به مغرب روشناسی | |||||
| چو تو حالی نهادی پای در پیش | به کنجی هر کسی گیرد سر خویش | |||||
| هم آفاق هنر یابد حصاری | هم اقلیم سخن بیند سواری | |||||
| به تندی گفتم ای بخت بلندم | نه تو قصابی و من گوپسندم | |||||
| مدم دم تا چراغ من نمیرد | که در موسی دم عیسی نگیرد | |||||
| به حشوی چندم آتش برمیفروز | که من خود چون چراغم خویشتن سوز | |||||
| من آن شیشهام که گر بر من زنی سنگ | ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ | |||||
| مسی بینی زری به روی کشیده | به مرداری کلابی بر دمیده | |||||
| نبینی جز هوای خویش قوتم | بجز بادی نیابی در بروتم | |||||
| فلک در طالعم شیری نمودهاست | ولیکن شیر پشمینم چه سوداست | |||||
| نه آن شیرم که با دشمن برآیم | مرا آن بس که من با من برآیم | |||||
| نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت | غروری کز جوانی بود هم رفت | |||||
| حدیث کودکی و خودپرستی | رها کن کان خیالی بود و مستی | |||||
| چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست | نمیشاید دگر چون غافلان زیست | |||||
| نشاط عمر باشد تا چهل سال | چهل ساله فرو ریزد پر و بال | |||||
| پس از پنجه نباشد تندرستی | بصر کندی پذیرد پای سستی | |||||
| چو شصت آمد نشست آمد پدیدار | چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار | |||||
| به هشتاد و نود چون در رسیدی | بسا سخنی که از گیتی کشیدی | |||||
| وز آنجا گر به صد منزل رسانی | بود مرگی به صورت زندگانی | |||||
| اگر صد سال مانی ور یکی روز | بباید رفت ازین کاخ دل افروز | |||||
| پس آن بهتر که خود را شاد داری | در آن شادی خدا را یاد داری | |||||
| به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب | دهن پر خنده داری دیده پر آب | |||||
| چو صبح آن روشنان از گریه رستند | که برق خنده را بر لب ببستند | |||||
| چوبی گریه نشاید بود خندان | وزین خنده نشاید بست دندان | |||||
| بیاموزم تو را گر کاربندی | که بی گریه زمانی خوش بخندی | |||||
| چو خندان گردی از فرخنده فالی | بخندان تنگدستی را به مالی | |||||
| نه بینی آفتاب آسمان را | کز آن خندد که خنداند جهان را | |||||