نظامی (خسرو و شیرین)/در آن مدت که من در بسته بودم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(در آن مدت که من در بسته بودم)
'


 در آن مدت که من در بسته بودمسخن با آسمان پیوسته بودم 
 گهی برج کواکب می‌بریدمگهی ستر ملایک می‌دریدم 
 یگانه دوستی بودم خدائیبه صد دل کرده با جان آشنائی 
 تعصب را کمر در بسته چون شیرشده بر من سپر بر خصم شمشیر 
 در دنیا بدانش بند کردهز دنیا دل بدین خرسند کرده 
 شبی در هم شده چون حلقه زربه نقره نقره زد بر حلقه در 
 درآمد سر گرفته سر گرفتهعتابی سخت با من در گرفته 
 که احسنت ای جهاندار معانیکه در ملک سخن صاحبقرانی 
 پس از پنجاه چله در چهل سالمزن پنجه در این حرف ورق مال 
 درین روزه چو هستی پای بر جایبه مردار استخوانی روزه مگشای 
 نکرده آرزو هرگز ترا بندکه دنیا را نبودی آرزومند 
 چو داری در سنان نوک خامهکلید قفل چندین گنج‌نامه 
 مسی را زر بر اندودن غرض چیستزر اندر سیم‌تر زین می‌توان زیست 
 چرا چون گنج قارون خاک بهرینه استاد سخن گویان دهری؟ 
 در توحید زن کاوازه داریچرا رسم مغان را تازه داری 
 سخندانان دلت را مرده داننداگر چه زند خوانان زنده خوانند 
 ز شورش کردن آن تلخ گفتارترشروئی نکردم هیچ در کار 
 ز شیرین کاری شیرین دلبندفرو خواندم به گوشش نکته‌ای چند 
 وزان دیبا که می‌بستم طرازشنمودم نقش‌های دل نوازش 
 چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگفرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ 
 بدو گفتم ز خاموشی چه جوئیزبانت کو که احسنتی بگوئی 
 به صد تسلیم گفت ای من غلامتزبانم وقف بر تسبیح نامت 
 چو بشنیدم ز شیرین داستان راز شیرینی فرو بردم زبان را 
 چنین سحری تو دانی یاد کردنبتی را کعبه‌ای بنیاد کردن 
 مگر شیرین بدان کردی دهانمکه در حلقم شکر گردد زبانم 
 اگر خوردم زبان را من شکروارزبان چون توئی بادا شکربار 
 به پایان بر چو این ره بر گشادیتمامش کن چو بنیادش نهادی 
 در این گفتن ز دولت یاریت بادبرومندی و برخورداریت باد 
 چرا گشتی درین بی‌غوله پا بستچنین نقد عراقی بر کف دست 
 رکاب از شهربند گنجه بگشایعنان شیر داری پنجه بگشای 
 فرس بیرون فکن میدان فراخستتو سرسبزی و دولت سبز شاخست 
 زمانه نغز گفتاری نداردو گر دارد چو تو باری ندارد 
 همائی کن برافکن سایه برکارولایت را به جغدی چند مسپار 
 چراغند این دو سه پروانه خویشپدیدار آمده در خانه خویش 
 دو منزل گر شوند از شهر خود دورنبینی هیچ کس را رونق و نور 
 تو آن خورشید نورانی قیاسیکه مشرق تا به مغرب روشناسی 
 چو تو حالی نهادی پای در پیشبه کنجی هر کسی گیرد سر خویش 
 هم آفاق هنر یابد حصاریهم اقلیم سخن بیند سواری 
 به تندی گفتم ای بخت بلندمنه تو قصابی و من گوپسندم 
 مدم دم تا چراغ من نمیردکه در موسی دم عیسی نگیرد 
 به حشوی چندم آتش برمیفروزکه من خود چون چراغم خویشتن سوز 
 من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ 
 مسی بینی زری به روی کشیدهبه مرداری کلابی بر دمیده 
 نبینی جز هوای خویش قوتمبجز بادی نیابی در بروتم 
 فلک در طالعم شیری نموده‌استولیکن شیر پشمینم چه سوداست 
 نه آن شیرم که با دشمن برآیممرا آن بس که من با من برآیم 
 نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفتغروری کز جوانی بود هم رفت 
 حدیث کودکی و خودپرستیرها کن کان خیالی بود و مستی 
 چو عمر از سی گذشت یا خود از بیستنمی‌شاید دگر چون غافلان زیست 
 نشاط عمر باشد تا چهل سالچهل ساله فرو ریزد پر و بال 
 پس از پنجه نباشد تندرستیبصر کندی پذیرد پای سستی 
 چو شصت آمد نشست آمد پدیدارچو هفتاد آمد افتاد آلت از کار 
 به هشتاد و نود چون در رسیدیبسا سخنی که از گیتی کشیدی 
 وز آنجا گر به صد منزل رسانیبود مرگی به صورت زندگانی 
 اگر صد سال مانی ور یکی روزبباید رفت ازین کاخ دل افروز 
 پس آن بهتر که خود را شاد داریدر آن شادی خدا را یاد داری 
 به وقت خوشدلی چون شمع پرتابدهن پر خنده داری دیده پر آب 
 چو صبح آن روشنان از گریه رستندکه برق خنده را بر لب ببستند 
 چوبی گریه نشاید بود خندانوزین خنده نشاید بست دندان 
 بیاموزم تو را گر کاربندیکه بی گریه زمانی خوش بخندی 
 چو خندان گردی از فرخنده فالیبخندان تنگدستی را به مالی 
 نه بینی آفتاب آسمان راکز آن خندد که خنداند جهان را