نظامی (خسرو و شیرین)/به نام آنکه هستی نام ازو یافت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(به نام آنکه هستی نام ازو یافت)
'


 به نام آنکه هستی نام ازو یافتفلک جنبش زمین آرام ازو یافت 
 خدائی کافرینش در سجودشگواهی مطلق آمد بر وجودش 
 تعالی الله یکی بی مثل و مانندکه خوانندش خداوندان خداوند 
 فلک بر پای دارو انجم افروزخرد را بی‌میانجی حکمت آموز 
 جواهر بخش فکرتهای باریکبه روز آرنده شب‌های تاریک 
 غم و شادی نگار و بیم و امیدشب و روز آفرین و ماه و خورشید 
 نگه دارنده بالا و پستیگوا بر هستی او جمله هستی 
 وجودش بر همه موجود قاهرنشانش بر همه بیننده ظاهر 
 کواکب را به قدرت کارفرمایطبایع را به صنعت گوهر آرای 
 مراد دیده باریک بینانانیس خاطر خلوت نشینان 
 خداوندی که چون نامش بخوانینیابی در جوابش لن ترانی 
 نیاید پادشاهی زوت بهترورا کن بندگی هم اوت بهتر 
 ورای هر چه در گیتی اساسیستبرون از هر چه در فکرت قیاسیست 
 به جستجوی او بر بام افلاکدریده وهم را نعلین ادراک 
 خرد در جستنش هشیار برخاستچو دانستش نمی‌داند چپ از راست 
 شناسائیش بر کس نیست دشوارولیکن هم به حیرت می‌کشد کار 
 نظر دیدش چو نقش خویش برداشتپس انگاهی حجاب از پیش برداشت 
 مبرا حکمش از زودی و دیریمنزه ذاتش از بالا و زیری 
 حروف کاینات ار بازجوئیهمه در تست و تو در لوح اوئی 
 چو گل صدپاره کن خود را درین باغکه نتوان تندرست آمد بدین داغ 
 تو زانجا آمدی کاین جا دویدیازین جا در گذر کانجا رسیدی 
 ترازوی همه ایزدشناسیچه باشد جز دلیلی یا قیاسی 
 قیاس عقل تا آنجاست بر کارکه صانع را دلیل آید پدیدار 
 مده اندیشه را زین پیشتر راهکه یا کوه آیدت در پیش یا چاه 
 چو دانستی که معبودی ترا هستبدار از جستجوی چون و چه دست 
 زهر شمعی که جوئی روشنائیبه وحدانیتش یابی گوائی 
 گه از خاکی چو گل رنگی برآردگه از آبی چو ما نقشی نگارد 
 خرد بخشید تا او را شناسیمبصارت داد تا هم زو هراسیم 
 فکند از هیت نه حرف افلاکرقوم هندسی بر تخته خاک 
 نبات روح را آب از جگر دادچراغ عقل را پیه از بصر داد 
 جهت را شش گریبان در سر افکندزمین را چار گوهر در برافکند 
 چنان کرد آفرینش را به آغازکه پی بردن نداند کس بدان راز 
 چنانش در نورد آرد سرانجامکه نتواند زدن فکرت در آن گام 
 نشاید باز جست از خود خدائیخدائی برتر است از کدخدائی 
 بفرساید همه فرسودنیهاهمو قادر بود بر بودنیها 
 چو بخشاینده و بخشنده‌ی جودنخستین مایه‌ها را کرد موجود 
 بهر مایه نشانی از اخلاصکه او را در عمل کاری بود خاص 
 یکی را داد بخشش تا رساندیکی را کرد ممسک تا ستاند 
 نه بخشنده خبر دارد ز دادننه آنکس کو پذیرفت از نهادن 
 نه آتش را خبر کو هست سوزاننه آب آگه که هست از جان فروزان 
 خداوندیش با کس مشترک نیستهمه حمال فرمانند و شک نیست 
 کرا زهره ز حمالان راهشکه تخلیطی کند در بارگاهش 
 بسنجد خاک و موئی بر نداردبیارد باد و بوئی بر ندارد 
 زهی قدرت که در حیرت فزودنچنین ترتیب‌ها داند نمودن