نظامی (خسرو و شیرین)/به فرح فالی و فیروزمندی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(به فرح فالی و فیروزمندی)
'


 به فرح فالی و فیروزمندیسخن را دادم از دولت بلندی 
 طراز آفرین بستم قلم رازدم بر نام شاهنشه رقم را 
 سرو سر خیل شاهان شاه آفاقچو ابرو با سری هم جفت و هم طاق 
 ملک اعظم اتابک داور دورکه افکند از جهان آوازه جور 
 ابو جعفر محمد کز سر جودخراسان گیر خواهد شد چو محمود 
 جهانگیر آفتاب عالم افروزبهر بقعه قران ساز و قرین سوز 
 دلیل آنک آفتاب خاص و عام استکه شمس‌الدین والدنیاش نام است 
 چنان چون شمس کانجم را دهد نوردهد ما را سعادت چشم بد دور 
 در آن بخشش که رحمت عام کردنددو صاحب را محمد نام کردند 
 یکی ختم نبوت گشته ذاتشیکی ختم ممالک بر حیاتش 
 یکی برج عرب را تا ابد ماهیکی ملک عجم را از ازل شاه 
 یکی دین را ز ظلم آزاد کردهیکی دنیا به عدل آباد کرده 
 زهی نامی که کرد از چشمه نوشدو عالم را دو میمش حلقه در گوش 
 زرشک نام او عالم دو نیم استکه عالم را یکی او را دو میم است 
 به ترکان قلم بی‌نسخ تاراجیکی میمش کمر بخشد یکی تاج 
 به نور تاجبخشی چون درخشستبدین تایید نامش تاج بخشست 
 چو طوفی سوی جود آرد وجودشز جودی بگذرد طوفان جودش 
 فلک با او کرا گوید که برخیزکه هست این قایم افکن قایم آویز 
 محیط از شرم جودش زیر افلاکجبین‌واری عرق شد بر سر خاک 
 چو دریا در دهد بی‌تلخ روئیگهر بخشد چو کان بی‌تنگ خوئی 
 ببارش تیغ او چون آهنین میغکلید هفت کشور نام آن تیغ 
 جهت شش طاق او بر دوش داردفلک نه حلقه هم در گوش دارد 
 جهان چون مادران گشته مطیعشبنام عدل زاده چون ربیعش 
 خبرهائی که بیرون از اثیر استبه کشف خاطر او در ضمیر است 
 کدامین علم کو در دل نداردکدام اقبال کو حاصل ندارد 
 به سر پنجه چو شیران دلیر استبدین شیر افکنی یارب چه شیر است؟ 
 نه با شیری کسی را رنجه داردنه از شیران کسی هم پنجه دارد 
 سنانش از موی باریکی ستردهز چشم موی بینان موی برده 
 ز هر مقراضه کو چون صبح راندهعدو چون میخ در مقراض مانده 
 زهر شمشیر کو چون صبح جستهمخالف چون شفق در خون نشسته 
 سمندش در شتاب آهنگ بیشیفلک را هفت میدان داده پیشی 
 زمین زیر عنانش گاو ریش استاگر چه هم عنان گاومیش است 
 کله بر چرخ دارد فرق بر ماهکله داری چنین باید زهی شاه 
 همه عالم گرفت از نیک رائیچنین باشد بلی ظل خدائی 
 سیاهی و سپیدی هر چه هستندگذشت از کردگار او را پرستند 
 زره‌پوشان دریای شکن گیربه فرق دشمنش پوینده چون تیر 
 طرفداران کوه آهنین چنگبه رجم حاسدش برداشته سنگ 
 گلوی خصم وی سنگین درایستچو مقناطیس از آن آهنربایست 
 نشد غافل ز خصم آگاهی اینستنخسبد شرط شاهنشاهی اینست 
 اتابیک ایلد گز شاه جهان گیرکه زد بر هفت کشور چار تکبیر 
 دو عالم را بدین یک جان سپرده استچو جانش هست نتوان گفت مرده است 
 جهان زنده بدین صاحبقرانستدرین شک نیست کو جان جهانست 
 جز این یکسر ندارد شخص عالممبادا کز سرش موئی شود کم 
 کس از مادر بدین دولت نزاده استحبش تا چین بدین دولت گشاده است 
 فکنده در عراق او باده در جامفتاده هیبتش در روم و در شام 
 صلیب زنگ را بر تارک رومبه دندان ظفر خائیده چون موم 
 سیاه روم را کز ترک شد پیشبه هندی تیغ کرده هندوی خویش 
 شکارستان او ابخاز و دربندشبیخونش به خوارزم و سمرقند 
 ز گنجه فتح خوزستان که کرده است؟ز عمان تا به اصفاهان که خورده است؟ 
 ممیراد این فروغ از روی این ماهمیفتاد این کلاه از فرق این شاه 
 هر آن چیزی که او را نیست مقصودبه آتش سوخته گر هست خود عود 
 هر آنکس کز جهان با او زند سردر آب افتاد اگر خود هست شکر 
 هر آن شخصی که او را هست ازو رنجبه زیر خاک باد ار خود بود گنج