نظامی (خسرو و شیرین)/به خدمت شمسه خوبان خلخ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(به خدمت شمسه خوبان خلخ)
'


 به خدمت شمسه خوبان خلخزمین را بوسه داد و داد پاسخ 
 که دایم شهریارا کامران باشبه صاحب دولتی صاحبقران باش 
 مبادا بی تو هفت اقلیم را نورغبار چشم زخم از دولتت دور 
 هزارت حاجت از شاهی روابادهزارت سال در شاهی بقاباد 
 کسی کو باده بر یادت کند نوشگر آنکس خود منم بادت در آغوش 
 بس است این زهر شکر گون فشاندنبر افسون خوانده‌ای افسانه خواندن 
 سخن‌های فسون‌آمیز گفتنحکایت‌های بادانگیز گفتن 
 به نخجیر آمدن با چتر زریننهادن منتی بر قصر شیرین 
 نباشد پادشاهی را گزندیزدن بر مستمندی ریشخندی 
 به صید اندر سگی توفیر کردنبه توفیر آهوئی نخجیر کردن 
 چو من گنجی که مهرم خاک نشکستبه سردستی نیایم بر سر دست 
 تو زین بازیچه‌ها بسیار دانیوزین افسانها بسیار خوانی 
 خلاف آن شد که با من در نگیردگل آرد بید لیکن برنگیرد 
 تو آن رودی که پایانت ندانمچو دریا راز پنهانت ندانم 
 من آن خانیچه‌ام کابم عیانستهر آنچم در دل آید بر زبانست 
 کسی در دل چو دریا کینه داردکه دندان چون صدف در سینه دارد 
 حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟کزین چربی و شیرینی شود رام؟ 
 شکر گفتاریت را چون نیوشمکه من خود شهد و شکر می‌فروشم 
 زبانی تیز می‌بینم دگر هیچجگرسوزی و جز سوز جگر هیچ 
 سخن تا کی ز تاج و تخت گوئینگوئی سخته اما سخت گوئی 
 سخن را تلخ گفتن تلخ رائیستکه هر کس را درین غار اژدهائیست 
 سخن با تو نگویم تا نسنجمنسنجیده مگو تا من نرنجم 
 قرار کارها دیر اوفتد دیرکه من آیینه بردارم تو شمشیر 
 سخن در نیک و بد دارد بسی رویمیان نیک و بد باشد یکی موی 
 درین محمل کسی خوشدل نشیندکه چشم زاغ پیش از پس ببیند 
 سر و سنگست نام و ننگ زنهارمزن بر آبگینه سنگ زنهار 
 سخن تا چند گوئی از سر دستهمانا هم تو مستی هم سخن مست 
 سخن کان از دماغ هوشمند استگر از تحت‌الثری آید بلند است 
 سخنگو چون سخن بیخود نگویداگر جز بد نگوید بد نگوید 
 سخن باید که با معیار باشدکه پر گفتن خران را بار باشد 
 یکی زین صد که می‌گوئی رهی رانگوید مطربی لشگر گهی را 
 اگر گردی به درد سر کشیدنز تو گفتن ز من یک یک شنیدن 
 گرت باید به یک پوشیده پیغامبرآوردن توانی صد چنین کام 
 عروسی را چو من کردی حصاریپس از عالم عروسی چشم داری 
 ببین در اشک مروارید پوشممکن بازی به مروارید گوشم 
 به آه عنبرینم بین که چونستکه عقد عنبرینه‌ام پر ز خونست 
 لب چون نار دانم بین چه خرد استکه نارم راز بستان دزد بر است 
 مگر بر فندق دستم زنی سنگکه عناب لبم دارد دلی تنگ 
 مبارک رویم اما در عماریمبارک بادم این پرهیزگاری 
 مکن گستاخی از چشمم بپرهیزکه در هر غمزه دارد دشنه تیز 
 هر آن موئی که در زلفم نهفته استبر او ماری سیه چون قیر خفته است 
 ترا با من دم خوش در نگیردبه قندیل یخ آتش در نگیرد 
 به طمع این رسن در چه نیفتمبه حرص این شکار از ره نیفتم 
 دلت بسیار گم می‌گردد از راهدرو زنگی بباید بستن از آه 
 نبینی زنگ در هر کاروانیز بهر پاس می‌دارد فغانی 
 سحر تا کاروان نارد شباهنگنبندد هیچ مرغی در گلو زنگ 
 غلط رانی که زخمه‌ات مطلق افتادبر ادهم می‌زدی بر ابلق افتاد 
 به هندوستان جنیبت می‌دواندیغلط شد ره به بابل باز ماندی 
 به دریا می‌شدی در شط نشستیبه گل رغبت نمودی لاله بستی 
 به جان داروی شیرین ساز کردیولی روزه به شکر باز کردی 
 ترا من یار و آنگه جز منت یار؟ترا این کار و آنگه با منت کار؟ 
 مکن چندین بر این غمخوار خواریکه کردی پیش از این بسیار زاری 
 برو فرموش کن ده رانده‌ای رارها کن در دهی وامانده‌ای را 
 چو فرزندی پدر مادر ندیدهیتیمانه به لقمه پروریده 
 چو غولی مانده در بیغوله گاهیکه آنجا نگذرد موری به ماهی 
 ز تو کامی ندیده در زمانهشده تیر ملامت را نشانه 
 در این سنگم رها کن زار و بی زوردگر سنگی برونه تا شود گور 
 چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگبپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ 
 همان پندارم ای دلدار دلسوزکه افتادم ز شبدیز اولین روز 
 جوانمردی کن از من بار بردارگل افشانی بس از ره خار بردار 
 گل افشاندن غبار انگیختن چندنمک خوردن نمکدان ریختن چند 
 بس آن کز بهر تو بیچاره گشتمز خان و مان خویش آواره گشتم 
 مرا آن روز شادی کرد بدرودکه شیرین را رها کردی به شهرود 
 من مسکین که و شهر مداینچه شاید کردن (المقدور کاین) 
 ترا مثل تو باید سر بلندیچه برخیزد ز چون من مستمندی 
 چه آنجا کن کز او آبی برآیدرگ آنجا زن کز او خونی گشاید 
 بنای دوستی بر باد دادیمگر کاکنون اساس نو نهادی 
 گلیم نو کز او گرمی نیایدکهن گردد کجا گرمی فزاید 
 درختی کز جوانی کوژ برخاستچو خشک و پیر گردد کی شود راست 
 قدم برداشتی و رنجه بودیکرم کردی خدواندی نمودی 
 ولیک امشب شب در ساختن نیستامید حجره وا پرداختن نیست 
 هنوز این زیربا در دیگ خامستهنوز اسباب حلوا ناتمام است 
 تو امشب بازگرد از حکمرانیبه مستان کرد نتوان میهمانی 
 چو وقت آید که گردد پخته این کارتوانم خواندنت مهمان دگربار 
 به عالم وقت هر چیزی پدید استدر هر گنج را وقتی کلید است 
 نبینی مرغ چون بی‌وقت خواندبجای پرفشانی سر فشاند