نظامی (خسرو و شیرین)/اجازت داد شیرین باز لب را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(اجازت داد شیرین باز لب را)
'


 اجازت داد شیرین باز لب راکه در گفت آورد شیرین رطب را 
 عقیق از تارک لل برانگیختگهر می‌بست و مروارید می‌ریخت 
 نخستین گفت کای شاه جوانبختبه تو آراسته هم تاج و هم تخت 
 به نیروی تو بر بدخواه پیوستعلم را پای باد و تیغ را دست 
 به بالای تو دولت را قبا چستبه بازوی تو گردون را کمان سست 
 ز یارت بخت باد از بخت یاریکه پشتیوان پشت روزگاری 
 پس آنگه تند شد چون کوه آتشبه خسرو گفت کی سالار سرکش 
 تو شاهی رو که شه را عشقبازیتکلف کردنی باشد مجازی 
 نباشد عاشقی جز کار آنکسکه معشوقیش باشد در جهان بس 
 مزن طعنه مرا در عشق فرهادبه نیکی کن غریبی مرده را یاد 
 مرا فرهاد با آن مهربانیبرادر خوانده‌ای بود آن جهانی 
 نه یکساعت به من در تیز دیدهنه از شیرین جز آوازی شنیده 
 بدان تلخی که شیرین کرد روزشچو عود تلخ شیرین بود سوزش 
 از او دیدم هزار آزرم دلسوزکه نشنیدم پیامی از تو یکروز 
 مرا خاری که گل باشد بر آن خاربه از سروی که هرگز ناورد بار 
 ز آهن زیر سر کردن ستونمبه از زرین کمر بستن به خونم 
 مسی کز وی مرا دستینه سازندبه از سیمی که در دستم گدازند 
 چراغی کو شبم را برفروزدبه از شمعی که رختم را بسوزد 
 بود عاشق چو دریا سنگ در برمنم چون کوه دایم سنگ بر سر 
 به زندان مانده چون آهن درین سنگدل از شادی و دست از دوستان تنگ 
 مبادا تنگدل را تنگ دستیکه با دیوانگی صعب است مستی 
 چو مستی دارم و دیوانگی هستحریفی ناید از دیوانه مست 
 قلم در کش به حرف دست سایمکه دست حرف گیران را نشایم 
 همان انگار کامد تند بادیز باغت برد برگی بامدادی 
 مرا سیلاب محنت در بدر کردتو رخت خویشتن برگیر و برگرد 
 من اینک مانده‌ام در آتش تیزتو در من بین و عبرت گیر و بگریز 
 هوا کافور بیزی می نمایدهوای ما اگر سرد است شاید 
 چو ابر از شور بختی شد نمک باردل از شیرین شورانگیز بردار 
 هوا داری مکن شب را چو خفاشچو باز جره خور روز روباش 
 شد آن افسانه‌ها کز من شنیدیگذشت آن مهربانیها که دیدی 
 شعیری زان شعار نو نماند استو گر تازی ندانی جو نماند است 
 نه آن ترکم که من تازی ندانمشکن کاری و طنازی ندانم 
 فلک را طنزگه کوی من آمدشکن خود کار گیسوی من آمد 
 دلت گر مرغ باشد پر نگیرددمت گر صبح باشد در نگیرد 
 اگر صد خواب یوسف داری از برهمانی و همان عیسی و بس خر 
 گر آنگه می‌زدی یک حربه چون میغچو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ 
 بدی دیلم کیائی برگزیدیتبر بفروختی زوبین خریدی 
 برو کز هیچ روئی در نگنجیاگر موئی که موئی در نگنجی 
 به زور و زرق کسب اندوزی خویشنشاید خورد بیش از روزی خویش 
 گره بر سینه زن بی رنج مخروشادب کن عشوه را یعنی که خاموش 
 حلالی خور چو بازان شکاریمکن چون کرکسان مردار خواری 
 مرا شیرین بدان خوانند پیوستکه بازیهای شیرین آرم از دست 
 یکی را تلخ‌تر گریانم از جامیکی را عیش خوشتر دارم از نام 
 گلابم گر کنم تلخی چه باکستگلاب آن به که او خود تلخ ناکست 
 نبیذی قاتلم بگذارم از دستکه از بویم بمانی سالها مست 
 چو نام من به شیرینی بر آیداگر گفتار من تلخ است شاید 
 دو شیرینی کجا باشد بهم نغزرطب با استخوان به جوز با مغز 
 درشتی کردنم نزخار پشتی استبسا نرمی که در زیر درشتی است 
 گهر در سنگ و خرما هست در خاروز اینسان در خرابی گنج بسیار 
 تحمل را بخود کن رهنمونینه چندانی که بار آرد زبونی 
 زبونی کان ز حد بیرون توان کردجهودی شد جهودی چون توان کرد 
 چو خرگوش افکند در بردباریکند هر کودکی بروی سواری 
 چو شاهین باز ماند از پریدنز گنجشکش لگد باید چشیدن 
 شتر کز هم جدا گردد قطارشز خاموشی کشد موشی مهارش 
 کسی کو جنگ شیران آزمایدچو شیر آن به که دندانی نماید 
 سگان وقتی که وحشت ساز گردندز یکدیگر به دندان باز گردند 
 پس آنگه بر زبان آورد سوگندبه هوش زیرک و جان خردمند 
 به قدر گنبد پیروزه گلشنبه نور چشمه خورشید روشن 
 به هر نقشی که در فردوس پاکستبه هر حرفی که در منشور خاکست 
 بدان زنده گه او هرگز نمیردبه بیداری که خواب او را نگیرد 
 به دارائی که تن‌ها را خورش دادبه معبودی که جان را پرورش داد 
 که بی کاوین اگر چه پادشاهیز من برنایدت کامی که خواهی 
 بدین تندی ز خسرو روی برتافتز دست افکند گنجی را که دریافت