ناصر خسرو (قصاید)/یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرساید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرساید)
'


 یکی بی‌جان و بی‌تن ابلق اسپی کو نفرسایدبه کوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید 
 سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندریکی اسپی است این کو مر سواران را بفرساید 
 سواران خفته‌اند وین اسپ بر سرشان همی تازدکه نه کس را بکوبد سر نه کس را روی بشخاید 
 تو و فرزند تو هر دو بر این اسپید لیکن توهمی کاهی برین هموار و فرزندت می‌افزاید 
 نه زاد از هیچ مادر، نه بپروردش کسی هرگزولیکن هر که زاد او یا بزاید زیر او زاید 
 زمانه‌ی نامساعد را از این گونه بجز حجتبه زر و گوهر الفاظ و معنی کس نیاراید 
 سخن چون زر پخته بی‌خیانت گردد و صافیچو او را خاطر دانا به اندیشه فروساید 
 سخن چون زنگ روشن باید از هر عیب و آلایشکه تا ناید سخن چون زنگ زنگ از جانت نزداید 
 به آب علم باید شست گرد عیب و غش از دلکه چون شد عیب و غش از دل سخن بی‌غش و عیب آید 
 طعام جان سخن باشد سخن جز پاک و خوش مشنوازیرا چون نباشد خوش طعام و پاک، بگزاید 
 زدانا ای پسر نیکو سخن را گر بیاموزیبه دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستاید 
 وگر مر خویشتن را از سخن بی‌بهره بپسندیمرا گر چون تو فرزندی نباشد بر زمین شاید 
 به بانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزار آواوزان خوار است زاغ ایدون که خوش و خوب نسراید 
 هزار آواز چون دانا همه نیکو و خوش گویدولیکن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ می‌خاید 
 ببخشائی تو طوطی را ازان کو می سخن گویدتو گر نیکو سخن گوئی تو را ایزد ببخشاید 
 کلید است ای پسر نیکو سخن مر گنج حکمت رادر این گنج بر تو بی کلید گنج نگشاید 
 من اندر جستن نیکو سخن تن را بفرسودمسرم زین فخر در حکمت همی بر چرخ ازین ساید 
 اگر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرائیجهان زان پس به چشم تو به پر پشه نگراید 
 نبینی کز خراسان من نشسته پست در یمگانهمی آید سوی من یک به یک هر چه‌م همی باید؟ 
 حکیم آن است کو از شاه نندیشد، نه آن نادانکه شه را شعر گوید تا مگر چیزیش فرماید 
 کسی کو با من اندر علم و حکمت همبری جویدهمی خواهد که گل بر آفتاب روشن انداید 
 چرا گرچون من است او همچو من بر صدر ننشیندو گر نی چون بجوید نان و خیره ژاژ بدراید؟ 
 کتاب ایزد است ای مرد دانا معدن حکمتکه تا عالم به پای است اندر این معدن همی پاید 
 چو سوی حکمت دینی بیابی ره، شوی آگهکه افلاطون همی بر خلق عالم باد پیماید 
 نباشد خوب اگر زان پس که شستم دل به آب حقکه جان روشنم هرگز به ناحقی بیالاید 
 مرا با جان روشن در دل صافی یکی شد دینچو جان با دین یکی شد کس مر او را نیز نرباید 
 بباید شست جانت را به علم دین که علم دین،چنان کاب از نمد، جان را ز شبهت‌ها بپالاید 
 تو را راهی نمایم من سوی خیرات دو جهانیکه کس را هیچ هشیاری ازین به راه ننماید 
 بپیرای از طمع ناخن به خرسندی که از دستتچو این ناخن بپیرائی همه کارت بپیراید