ناصر خسرو (قصاید)/گشت جهان کودکی دوازده ساله

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(گشت جهان کودکی دوازده ساله)
'


 گشت جهان کودکی دوازده سالهاز سمنش روی وز بنفشه گلاله 
 آمد نازان ز هند مرغ بهاریروی نهاده به ما جغاله جغاله 
 بی‌سلب و مفرش پرندی و رومیدشت نماند و جبال و نه بساله 
 تا گل در کله چون عروس نهان شدابر مشاطه شده است و باد دلاله 
 نرگس جماش چون به لاله نگه کردبید بر آهخت سوی لاله کتاله 
 طرفه سواری است گل فروخته هموارآتشش آب و عقیق و مشک دباله 
 گرنه چو یوسف شده است گل، چو زلیخاباغ چرا باز شد دوازده ساله؟ 
 چون بوزد خوش نسیم شاخک بادامسیم نثارت کند درست و شگاله 
 باز قوی شد به باغ دخترکش رادست شده سست و پای گشته کماله 
 روی به دنیا نه، ای نهاده برو دل،داد بخواه از گل و بنفشه و لاله 
 نیستی آگه مگر که چون تو هزارانخورده است این گنبد پیر زشت نکاله؟ 
 هر که مرو را طلاق داد بجویدشدوست ندارد هگرز شوی حلاله 
 فتنه کند خلق را چو روی بپوشدهمچو عروسان به زیر سبز غلاله 
 گر تو همی صحبت زمانه نجوئیآمدت اینک زمان صحبت و حاله 
 پیر جهان بد سگال توست سوی اومنگر و مستان ز بد سگاله نواله 
 جز به جفا و عده‌هاش پاک دروغ استور بدهد مر تو را هزار قباله 
 نیک نگه کن به آفرینش خود درتا به گه پیریت ز حال سلاله 
 تات یکی وعده کرد هرگز کان راباز به روز دگر نکرد حواله 
 معده‌ت چاهی است ای رفیق که آن چاهپر نشود جز به خاک و ریگ و نماله 
 رنج مبر تو که خود به خاک یکی روزبر تو کنندش بلامحال و محاله 
 هم به تو مالد فلک تو را که نداردجز که ز عمر تو چرخ برشده ماله 
 نالش او را کشید مادر و فرزندشربت او را چشید عمه و خاله 
 نسخت مکرش تمام ناید اگر منمحبره سازم یکی چو چاه زباله 
 آمدن لاله و گذشتن او کردلاله‌ی رخسار من چو زرد بلاله 
 تو به پیاله نبید خور که مرا بسحبر سیاه و قلم نبید و پیاله 
 دهر به پرویزن زمانه فرو بیختمردم را چه خیاره و چه رذاله 
 هرچه درو مغز و آرد بود فرو شدبر سر ماشوب آمده است نخاله 
 دیو ستان شد زمین و خاک خراسانزانکه همی ز ابر جهل بارد ژاله 
 دانا داند کز آب جهل نرویدجز که همه دیو کشتمند و نهاله 
 حکمت حجت بخوان که حکمت حجتبهتر و خوشتر بسی ز مال و ز کاله